گنج

شمارهٔ ۱ - قصیدهٔ بزرگان

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: است۱۱۸ بیت
خانه هستی که اساسش فناستبام و درش جمله به دوش هواست
عکس سوال تو جواب تو شدهرچه ازین کوه شنیدی صداست
چند شوی بانی طول عملقصر وجود تو که بی‌متکاست؟!
نیست به جز پرده مضراب غمزیر و بم نغمه ما زین نواست
سوختنم خنده پروانه شدشمع کند گریه به حالم رواست
می‌روم از خویش چو بوی سمنلیک خم زلف تو زنجیر پاست
بس که ز بهر تو شدم همچو نیناله هر بند ز بندم جداست
نیست کسی دادرس حال منهمدم شب‌های فراقم خداست
در پس شام غمم از مهر توصبح بناگوش توام رهنماست
وای که من بی‌تو قضا می‌کنمدر خم ابروت نمازم اداست!
نام بود با همه انعام توزلف تو مخصوص ولیکن به ماست
گرچه در اوج فلکم چون هلالحاصلم از عشق تو قد دوتاست
دست کشیدی ز پیام ای نسیمیا مگر اندر کف پایت حناست!؟
رحم نما ضامن خونم مشوطغرل ما را که جهان خونبهاست!
کوه بود گرچه به طغرل وطندر جبل نظم شگرف اژدهاست
کیست چو من فارس میدان نظمگویی سخن با کی و چوگان کراست؟!
نیست مرا فکر فراز و نشیبکوه و بیابان همه یکسان مراست!
خواهم اگر مصرعی اندر قلمچند غزل قافیه جولان‌نماست
هرکه کند دعوی همسنگی‌امپله میزان وی اندر هواست
مادر ایام نزاید چو منحیف که لؤلؤی سخن کم‌بهاست
خواندم و دیدم سخن شاعرانآنچه که گفتند و نوشتند راست
باد به دریای سخن آفرینبیدل دانا که ازو نکته‌هاست!
خاتم و پیغمبر اهل سخنمعجزه او همه تبلیغ‌هاست
آه که فردوسی و وطواط کوحضرت سعدی و نظامی کجاست؟!
انوری و حافظ طغرا چه شدخواجه کمال سخن‌آزماست!
ناصرخسرو که نروید چو اودر فن حکمت همه را رهنماست
مولوی روم نداند عروضلیک ندیم حرم کبریاست
هست سخن گرچه ز قطران بسیابر حکم را سخنش قطره‌هاست
نظم عروضی که به عین سخندر رمد قافیه چون توتیاست
گر نبود جامی قصایدسرالیک چو او مثنوی گویی کجاست؟
خسرو شیرین سخن کوهکنلیک به کوه سخنش قله‌هاست
ناصر دیگر که بخاریست اوکم‌سخن است لیک گمانش رساست
چین سخن راست چو خاقان چینچینی نظمش همه رنگین صداست
گرچه بساطی ز سمرقند بودگر سخنش قند بگویی رواست!
سوزنی خیاط سخن شد ولیبخیه جیب سخنش از هجاست
طوطی ترشیزی شکرشکندر شکرستان سخن خوشنواست
لطفی شاعر که نشاپوری استخاتم او را همه فیروزه‌هاست
نیست نظیری به نظیری دگربیشتر از گفته او مدح‌هاست
صدر معانی که به صدر سخنصدرنشین در بر خوارزم‌شاست
مصر سخن راست معزی عزیزنیشکری چون قد او برنخاست
بود سنایی ز شاعر هداآنچه که گفته‌ست ز حمد و ثناست
گرچه رضی شاعر عاشق‌وَش استراضی ازین شیوه به عشق خداست
زورق بحر سخن است ازرقیشیوه او دور ز زرق و ریاست
گرچه که شطاح بزرگ است لیککار سخن دیگر ازین کارهاست
هست کمال دگری ز اصفهانتیغ زبانش سخن خوش‌جلاست
گفته سلمان همه را دیده‌امشاعر خوش‌لهجه شیرین‌اداست
عنصری و عسجدی و فرخینغمه هرسه همه از یک صداست
خواجه جمال است اگر مدعیدعوی او دور ازین مدعاست
او کی و با سعدی مقابل شدن؟!بین تفاوت ز کجا تا کجاست؟!
نغمه‌سرا بوالحسن رودکیگنبد چرخ از سخنش پرصداست
مشفقی در دولت عبداللهیسکه نقد سخنش نارواست
گفت ظهیری بود اندک ولیدر کم او معنی بسیارهاست
آنچه سخن هست ز حوا جو نشانبر ورق دهر ولی یک دوتاست
مدعی نظم که عمعق بودطرز تخلص به کمالش گواست
مانده است از وحشی دو سه مثنویصید سخن الفت وحشی کجاست؟!
گرچه نه دلجوست کلامش ولیواعظ قزوینی نصیحت‌سراست
شاهی برون گشته است از سبزوارباغ کلامش بری از سبزه‌هاست
صائب دیوانه سخن‌های پوچجمع نمودست که دیوان ماست
حیف ز قاآنی شیرین‌سخندر چمن نظم از او رنگ‌هاست
گرچه نه او سنی و من شیعی‌املیک سخن عاری هر ماجراست
از پس بیدل به سخن همچو اومظهر اسرار معانی کجاست؟!
نیست حسد شیوه اهل هنراز سر انصاف گذشتن خطاست
داد سخن داد و گذشت از جهانگفته او حکمت هر کیمیاست
ناصرالدین خسرو ایران زمینداد هرآن چیز دل او بخواست
این چه طریق کرم و بخشش استیک صله مدح تومان طلاست؟!
چون نشود جوهر تیغش بلندجوهری فولاد ز استادهاست!
گرچه ظهوری به ظهور آمدستزآمدن و رفتن او غم کراست؟!
صبح تجلی ز ختن سرکشیدنافه نظم از سخنش کیمیاست
آنچه ادا گفته به دیوان خویشگفته او لیک ز معنی اداست
شاعره باکره مخفی سخندختر شه شهره به زیب‌النساست
کیست هلالی و زلالی به همنرگسی و مکتبی در کوچه‌هاست!
گفته شوکت به شکست سخنموم سیاه است نه چون مومیاست!
چند غزل گفته ناصر علی استبر در سلطان سخن او گداست
بوالفرج آن شاعر معنی‌بلندانوری در دعوی نظمش گواست
شیخ ابوطالب عطار همصبح سخن از نفسش عطارهاست
میر حسین است ز سادات غورلیک به تاک سخنش غوره‌هاست
گر اسدی در فلک نظم بودیک تن از سبعه سیاره‌هاست
افلح شاعر که شکر گنجی استاز سخنش مخزن و گنجینه‌هاست
خواجه بزرگ حسن دهلویحسن سخن را ز کلامش گواست
در فن اشعار بود او وحیداوحدی هرچند که از اولیاست
فطرت اگر همدم بیدل بودهاله‌اش اندر مه بیدل سهاست
نیست به ترکی چو فضولی دگرباده همان باده بود هرکجاست
عمر خیام نکو شاعر استبی‌غزل است لیک رباعی‌سراست
رفت امیدی ز جهان ناامیدتوسن بسمل ازو قهقراست
رکن نشاپوری به ارکان نظماز سخن او در و دیوارهاست
مسکن و مأوای امامی هریستمقتدی سعدی ایمان خداست
شیخ نکو آذری خوش‌سخنشعشعه شعر وی از شعله‌هاست
عرفی که از عرف سخن غافل استمشهد نظمش سخن کربلاست
بود عراقی ز عراق عجمساز عراقش عرق این نواست
هاتفی گفته‌ست یکی مثنویمثنوی او همه افسانه‌هاست
ناظم بیچاره به نوع سخنخوشه‌کش خرمن معنی‌نماست
لیک به یک مثنوی دو هفت سالشغل نمودن نه ز فکر رساست
اهلی که بود اهل کلام رقیقاهلا و سهلا همه بی‌مرحباست
طالب آمل که ندارد عملاز عمل نظم کلامش جداست
محتشم ار رفت پی انوریروز سفید است پی او سیاست
به که عمر لاف سخن کم زندگلشن او مجمع خار و گیاست!
عار من آید سخن از دیگرانمسند شه عاری ازین بوریاست
لیک کنون یک دو سه طفلند خردسعی نمایند و رسندش سزاست
گر نروند از پی توشیح و هزلهزل و خرافات ز شاعر خطاست!
حمد خداوند به جای آورندمقصد از شاعری این مدعاست
شرح کنند متن صنایع همهفاش کنند آنچه که اندر خفاست
مهر صفت گر بکنند تربیتآصفی ثانی که وزارت‌پناست
معتمد پادشه ملک و دینمؤتمن خسرو کشورگشاست
زآنکه چو حاتم به کرم نام اوشهره به آفاق به جود و سخاست
وآنکه به علم و ادب و فضل و جاهثانی اثنین به ظل خداست
آنکه تویی صاحب دیوان شهجز تو دگر صاحب دیوان کجاست؟!
از پی آسایش اسلام و دیناین همه تدبیر و مواسا کجاست؟!
بین که علی شیر نوایی چه کردبلبل بسیار ازو در نواست!
بود درش مجمع ارباب فضلتا به کنون از کرمش قصه‌هاست
پایه‌ات از پایه او نیست پستدستگهت بیش ازآن دستگاست
گر به فلک شقه او می‌رسدپرچمش اندر علمت یک لواست
گر شه او بود امیر هراتاین شه ما خسرو عالی‌طبعاست
حضرت شاهنشه ملک بخارقدرش فزون از پسر بایقراست!
پس ز چه رو می‌نکنی تربیتای که تو را دولت بی‌منتهاست؟!
اهل کلامی که به عصر تواَندسنت پیشین نه دگر زین اداست
بس که درین عصر بزرگ همهحضرت وهاج اصالت‌پناست
کمترین از کمتر مداح توطغرل احراری رنگین‌نواست
باد تو را دولت نصراللهیختم به نام تو کنون این دعاست