شمارهٔ ۷۳۵
تا تو رفتی، زندگی رفت از برم، بازآ که منچون چراغ مرده ام در انتظار زندگی
محنتم افکنده از پا، ورنه بی تکلیف مرگهمچو راحت می گریزم از دیار زندگی
چون نباشم در خزان زندگی بی شاخ و برگ؟من که بی برگی کشیدم در بهار زندگی
این تن فرسوده من، بس که ناشایسته استنی به کار مرگ می آید، نه کار زندگی