شمارهٔ ۶۰۸
جان من رفتی، چه سان خواهم ز هجران زیستنچون مسافر گشت جان، یک لحظه نتوان زیستن
در(سه) فصل عمر باید سر به جیب غم کشیدتا توانی همچو گل یک فصل خندان زیستن
همزبان ناموافق، کم ز عزرائیل نیستمرگ دانایان بود با جمع نادان زیستن
جام را از کف مده، گر زندگی داری هوسبی قدح، یک دم درین غمخانه نتوان زیستن
تا نماید چون وطن، اقلیم عقبی دلنشیندر جهان پیوسته باید چون غریبان زیستن
با خرد گفتم که مشکلتر ز مردن چیست، گفتصحبت جمعی که نتوان همچو ایشان زیستن