گنج

شمارهٔ ۵۵۹

۶ بیت
به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی‌دانمخرد گر جنس می گیرد، دکان چیدن نمی‌دانم
زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودکبه هر جا می‌نهم پا، غیر لغزیدن نمی‌دانم
ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطهبه سان شانه بر زلف تو چسبیدن نمی‌دانم
نشاطم پس‌نشین غم بُوَد چون ابر نیسانینباشد گریه تا در پیش، خندیدن نمی‌دانم
مقیم گوشه یک خانه‌ام چون مهره ششدربرای نقش، در هر خانه گردیدن نمی‌دانم
ندارم همچو طغرا جز زبان درد دل گوییبه یاری چون رسم، احوال پرسیدن نمی‌دانم