گنج

شمارهٔ ۴۹۴

۹ بیت
چو مینا گرچه آیین قدح نوشی نمی دانملبالب گر شوم از باده، بیهوشی نمی دانم
مده خیاط دوران، گو قبای اطلسم چون گلکه من آیینه ام، غیر از نمدپوشی نمی دانم
اگر سرو سهی باشم، ز ناشایستگی خود رابه آن شمشاد قامت، باب همدوشی نمی دانم
ز بس در دل نشسته نقش باغستان رخسارشز خاکم گر دمد نسیان، فراموشی نمی دانم
چو آن خاری که با گل می گذارد سر به یک بالینبه او همخوابه ام، لیکن هم آغوشی نمی دانم
به رنگ نرگسش از مستی ام صد شور و شر خیزدبه این مستی، چو وابینی، قدح نوشی نمی دانم
به تقلید مکرر گفتگویی چند، چون طوطیتلاش افروز نطقم، قدر خاموشی نمی دانم
درین میخانه گر صد جا مقام دلنشین باشدمقامی بهتر از آن سوی مدهوشی نمی دانم
چو مروارید بردم سر به گوش آن صنم، طغراولی از بی زبانی، طرز سرگوشی نمی دانم