گنج

شمارهٔ ۳۲۹

۷ بیت
زین گلستان همه سودم به زیان می ماندچون گل زرد، بهارم به خزان می ماند
سر زلفش که مرا دشمن جان بود به دستدر کف شانه به سررشته جان می ماند
لب گل از گهرآمیزی دندان خالی ستتا نخندیده، به آن غنچه دهان می ماند
می گریزد ز برم با قد چون تیر خدنگقامت خم شده ام تا به کمان می ماند
تازگی ریخته و نقش قدم پیدا نیستراه آن گل، به ره آب روان می ماند
بس که در سینه ام آشوب غمش تعبیه استآه اگر می کشم از دل، به فغان می ماند
خوردن بوسه گنه، چاشنی عیش حرامشب وصل تو به روز رمضان می ماند