شمارهٔ ۲۹
شکوه دانه و دام از نفس انداخت مراشور بیهوده ز چشم قفس انداخت مرا
منم آن شعله ناقص که پی کسب کمالآتش افروز به دامان خس انداخت مرا
عاقبت شورش بیجای سیه مستی عشقهمچو زنجیر به چنگ عسس انداخت مرا
هست حق با من اگر شکوه ز صیاد کنمزان که ناحق به طلسم قفس انداخت مرا