شمارهٔ ۱۶
چو نیست در سخن خویش فتح باب مراهزار حرف به دل مانده چون کتاب مرا
چنین که چرخ، سحرخیز سردمهری شدعجب که گرم شود تن به آفتاب مرا
به جوی باغ فتادم، ولی ز بی قدریچو عکس شاخ درختان نبرد آب مرا
به یاد او چو کنم گریه در سرمستیچکد به جامه بی طاقتی گلاب مرا
چو شمع، بود ز بیداری ام صبا گلچیننسیم نرگس او کرد مست خواب مرا
به آبروی که خاکم قبول خواهد کرد؟اگر کسی ندهد غسل در شراب مرا