شمارهٔ ۱۳ - یک قصیده
چو چنگ نالم و افغان که نغمه انگاریچو شمع گریم و دردا که خنده پنداری
دل مرا که خریدار گشته ای ز هوسچه می کنی که بسی دل برایگان داری
باین معامله بس مایلی و می دانمکه کار تست جگرکاوی و دلازاری
تو بیوفائی اما ز بس کرشمه ونازهزار حیف که پاس وفا نمی داری
گرفتم اینکه گرفتی دلم بناچاریبدست آتش سوزان چسان نگه داری
هلاک طرز نگاهت شوم که گر صدبارمرا معاینه بینی ندیده انگاری
روا مدار بغیری ستم چو من از توبنرخ مهر ووفا می کنم خریداری
قدم بپرسش من رنجه می کنی اکنونکه درد هجر توام می کشد باین زاری
مرا چه عشرت ازین کار گاه مینائیمرا چه راحت ازین بوستان زنگاری
که می بساغر من بی تو می کند زهریکه گل به بستر من بی تو می کند خاری
بصبر چاره عشقت کنم؟ چه حرفیست اینکه پرنیان نکند شعله را نگهداری
ازینکه لاف صبوری زنم ز روی هوسمرا حریف غم عشق خود نپنداری
که خار و خس نکند سیل را عنان گیریکه نیستان نکند برق را سپرداری
عروس حسن تو آخر چه شد که می بینمبر آن سری که باغیار سرفرود آری
تو و تغافل و گلگشت باغ با یارانمن و تحمل و کنج غمی و بی یاری
خدای را مگشا در چمن نقاب، مبادمیانه گل و بلبل کشد به بیزاری
فغان ز روز و شب تیره ام که روزی نیستبآن سیاهی و نبود شبی باین تاری
ز دست فتنه این اختران سیمابیزجور کینه این آسمان زنگاری
کسی مباد دلش رنجه و چنین رنجهکسی مباد تنش خسته و باین زاری
کنون شکایت خود را برم بدرگه شاهکه روزگار ندارد سر مددگاری
شه سریر ولایت علی ولی اللهکزوست چهره عشرت همیشه گلناری
زهی ادای تو پیرایه رساله شرعزهی لوای تو سرمایه جهانداری
اگر صلای خموشی زند صلابت توکند در آتش سوزان سپند خودداری
سحاب جود تو آنجا که گوهر افشاندگهی کند ز مطرها، کمی ز بسیاری
ثبات عهد تو باغی بود کش از گلبرگگلی نرسته بغیر از گل وفاداری
شمیم خلق تو آنجا که نافه بگشایدصبا دگر نگشاید دکان بعطاری
تراست قدرت هر کار جز ستمکوشیتراست مکنت هر شغل جز ستمگاری
اوامر تو همه هست چون قضا نافذنواهی تو همه هست چون قدر جاری
نه امر نافذ تو جوید از ملک یاورنه حکم جاری تو جوید از فلک یاری
زبان گشاده بمدح تو عندلیب چمنبپا ستاده بحکم تو کبک کهساری
اگر مآثر عدل ترا بخامه زرکنند صفحه طراز سپهر زنگاری
ز طبع چرخ ستم پیشه این اثر بخشدکه تا ابد نکند رغبت ستمگاری
دگر حراست حزم تو عارض افروزدز بهر پاس دل عاشقان بغمخواری
کنندکی زمژه دلبران جگر کاویکنندکی بکرشمه بتان دلازاری
اگر نهند به فرقش شهان با شوکتوگر کشند به چشمش بتان فرخاری
نعال مرکب تو دارد آن مثابه محلغبار موکب تو دارد آن سرافراری
بعزم اوج دیار تو طایر فکرتهزار سال اگر پرزند بطیاری
هما ببام جلالت نمی رسد به مثلهزار پایه ز قدرت اگر فرود آری
زهی کرم که بدان پایه ابر دریا دلز درفشان کف تو همی کشد خواری
از آن زمان که وجودت طراز هستی شدبر انتعاش برآمد فلک بدواری
زبس فزود جلالت بر آن رسید که چرخبجای ماند و باز ایستد ز سیاری
دلیل فضل تو آن بس که داد پیغمبربحرب خیبر یانت خطاب کراری
سزد که خون رود از دیده حسود از رشگچو خاصه گشت ترا منصب علمداری
نوشت حکم شهادت چو بر تو کلک قضاسپهر کرد از آن روز، جامه رنگاری
بود که زیست کند جاودان چنین که اجلزننگ می کند از دشمن تو بیزاری
شها بروز مصاف از برای فتح و ظفرکنند جمله اعدا اگر بهم یاری
زمین شود همه از خون کشته شنجرفیهوا شود همه از گرد تیره زنگاری
همان به حجله درآید ترا جمیله فتحهمان عروس ظفر را تو در کنار آری
سزد که چرخ کند بهر گوشواره عرشهلال نعل سمند ترا خریداری
تبارک الله ازین اشهب سبک جولانکه دام کرده ازو برق، گرم رفتاری
چنان به پویه شتابان که در شکنج کمندجهد رمیده غزالی پس از گرفتاری
جهنده همچو نسیم و نسیم نوروزیرونده همچو سحاب وسحاب آزاری
بجلوه چونکه شود همعنان خنگ سپهرکه نیست جز بکمند تواش گرفتاری
سوی فرار شتابد چو تندرو صرصرسوی نشیب گراید چو سیل کهساری
گه قرار چو کوهی بود بآرامشگه گذار چو بحری بود بهمواری
کنم نگارش نعتت شها و می دانمکه نیست در خور مدح توام سزاواری
به بیکرانه محیطی که نیست پایانششناوری نبرد بخردی و هشیاری
بدان خدای که اندیشه ره نمی یابدبکنه معرفتش با کمال هشیاری
بقهر او که چو بر کوه سایه اندازدشود برنگ شبح، تیره لعل گلناری
بلطف او که اگر بنگرد بدوز خیانکند حجیم با هل گناه گلزاری
به منعمی که ز هستی نهاده خوان کرمبه پیش پرد گیان عدم بناهاری
به احمد آن شه کونین کز جلالت قدرگذشت مرتبه او زهر چه پنداری
بقدر و منزلت بوذری و سلمانیبشأن و مرتبه جابری و عماری
به عصمت شه کنعان که در حریم وصالز دلبری چو زلیخا نمود بیزاری
زبیقراری عشق و بآن کرشمه حسنکه دل نهاد زلیخا بیوسف آزاری
بساده لوحی زالی که عشق می افزودزمان زمان بدلش حسرت خریداری
بعشوه ای که نه پنهان نه آشکار بودبحالتی که نه مستی بود، نه هشیاری
بصبح وصل که گیرد زدل شکیبائیبشمام هجر که بخشد بدیده بیداری
بناله ای که گشاید زخاره چشمه خونبگریه ای که نماید ز دیده خون جاری
بخشک سال مروت بکیمیای وفاقسم بخواری عزت بعزت خواری
که تا ز جام ولایت کشدم آن بادهکه ساغری کندش آسمان بدشواری
خطاب بندگیت را بخسروی ندهماگر دهند بمن خطبه جهانداری
بچشم خواهش اگر بنگرم بخوان جهانحرام باد بمن لذت جگرخواری
الا حدیث تو چون قول مخبر صادقایا کلام تو چون وحی منزل باری
زسرد مهری ایام صدهزار افغانکه نیست بهره سخن را بگرم بازاری
رواج نیست هنر را و چون متاع کسادکمال را نکند، هیچکس خریداری
ازین چه سود که کلکم کند درافشانیوزین چه نفع که طبعم کند گهرباری
که هیچ در بر این ناقدان تفاوت نیستمیان هرزه درائی و نغز گفتاری
من و ستایش ایزد که امتیاز بسیستمیانه من و این همرهان ناچاری
زدودمان اصیلم کنم ستایش خویشتبار مرتضوی، دارم، این سزاواری
دو خادمند مرا بخردی و دانائیدو چاکرند مرا زیرکی و هشیاری
مفرحی که پی خستگان کنم ترکیببرون برد ز مزاج نسیم بیماری
بهوش خویش مکن این جفا و شرمت باددگر بسهو مرازین گروه نشماری
بکجنوائی زاغان این چمن شایداگر بقهقهه خندم چون کبک کهساری
کجاست منظره عرش و روزن زندانکجاست منطقه چرخ و خط پرگاری
فروغ ذره کجا و ضیای خورشیدینسیم مصر کجا و شمیم گلزاری
کجاست زاغ و کجا طایران فردوسیکجا زباد و کجا آهوان تاتاری
شها بعهد شبابم زمستی غفلتاگر چه عمر گذشته ست در سیهکاری
بداوری که نشینی سزای بندگیممباد پرده ام از روی کاربرداری
به ظل خویش پناهم دهی در آن عرصهکه خیزد از لب من الامان بزنهاری
همیشه تا که کند خنده در بهاران گلمدام تا که کند گریه ابر آزاری
مباد کار محب ترا بجز خندهمباد شغل، عدوی ترا بجز خواری