گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح امام والمتقین و یعسوب الدین امیرالمؤمنین گوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: م۶۲ بیت
تا تو رفتی چون خدنگم از برای زیباصنمسرنهادم چون کمان حلقه بر زانوی غم
آن سیه روزم که در شبهای هجران همچو شمعمی فشانم مشت خاکستر بسر تا صبحدم
دل بمرغان چمن نگذاشت از بس ناله کردناتوان صید دلم در جنگل شهباز غم
من باین حال و تو بی پروا نمی پرسی چرامی کشی از سینه آه دردناکی دمدم
چونکه بشنید این حدیثم زیر لب خندید و گفتاز محبت می زنی در پیش ما گستاخ دم
دامن من پاک و این گستاخگوئیهای تومی کند آخر مرا مانند مریم متهم
بلبلی باید که با گل سر کند از عشق لافقمرئی باید که با سردی زند از مهر دم
عشقبازی را نشانیها بود ای ساده لوحما نمی بینیم از آنها در تو نه بیش و نه کم
کو ترا جیب دریده کوترا در سینه چاککو ترا رنگ پریده کو ترا در پشت خم
کو نگاه حسرت و کو گریه مستانه اتکو ترا شوری بسر کو زخم خاری در قدم
نه ترا کامست خشگ و نه ترا چشمست ترنه ترا گرم است اشگ و نه ترا سردست دم
اشگ عاشق گرم باید همچو شمع انجمنآه عاشق سرد باید چون نسیم صبحدم
گفتمش کای از خرامت منفعل کبک دریوی فدای چشم مخمور تو آهوی حرم
ای اسیر نرگس مست تو لیلی از عربوی هلال لعل نوشین تو شیرین از عجم
دیده سیلاب خیزم بسکه در عشقت گریستنیست اکنون در بساطش چون سحاب خشگ نم
گوهر افسرده هیهاتست نم بیرون دهدمن عبث بر دیده مژگان می فشارم دمبدم
ناله من پیش ازین بود از غمت سوزان چو برقدیده من پیش ازین بود از غمت گریان چویم
از تف غم در فضای سینه من آه نیستاز تب دل در بساط دیده من نیست نم
خود بگو من با کدامین دست ای دیر آشناسینه ام را چاک سازم یا گریبان بردرم
دست من از دامنت گاهی که می گردد جدامی کشد از سینه مجروح پیکان ستم
آنچه بر رخساره من می نماید، رنگ نیستلیکن آید در نظر گلگون اشگم دمبدم
گر نه من آشفته حالم از چه باشد ای نگارگر نه من آزرده جانم از چه باشد ای صنم
موج اشگم فوج فوج و خیل داغم صف بصفجیب جانم پاره پاره زلف آهم خم بخم
گر ز اعجاز محبت یا فسون عشق نیستبا من حیران بگو یک ره خدا را ای صنم
چیست پس در جویبار دیده ام بحری ز اشگچیست پس در تنگنای سینه ام کوهی ز غم
ای که با ظلم آشنائی وز وفا بیگانه ایسخت میترسم چو از حد بگذرد جور و ستم
صف ببندد لشکر گلگون پرند گریه امبرق آه از سینه ننگم برافرازد علم
شهریار عشق خون آشام بهر انتقاماز نیام دل کشد از ناله ای تیغ دو دم
باز گویم از نهیب عقل چون آیم بهوشحاش لله زین جفا استغفرالله زین ستم
در دیار عشقبازان جز شکایت رسم نیستخاصه بر خاک در میر عرب شاه عجم
آفتاب آسمان دین امیرالمؤمنینآنکه چون ذاتش ندارد گوهری گنج قدم
جوهر کل در سجود آستانش چون سپهرقامت خم را نخواهد تا ابد سازد علم
هر یکی را تا نخستین سجده اش گردد نصیبنه فلک افتاده از ذوق همین بالای هم
چار پیغمبر خلیل و نوح و چون خضر و مسیحیافتند آیت ز اعجاز تو ای فخر امم
این یک از سوزنده آتش آن یک از جوشنده آباین یک از پاینده عمر و آن یک از جانبخش دم
دشمن از خشم تو سوزان دوست از لطف تو شادآن چو کافر از جحیم و این چو زاهد از ارم
عدل در عهد تو شادان همچون یعقوب از وصالفتنه از بیم تو نالان چون زلیخا درندم
چون شوی بر اوج عزت چون مسیحی بر فلکچون روی در بحر فکرت یونسی در قعر یم
جود از احسان تو آواره ملک وجودظلم ز فرمان تو آواره شهر عدم
سرکشد چون ذوالفقار تیغ تو گاه مصافبشکفد چون نوبهار خلق تو وقت کرم
ز آسمان بارد بجای قطره باران شراراز زمین روید بجای سبزه و ریحان درم
روز هیجا از پی پیکار خصم کینه جوچون بیارائی سپاه و چون برافرازی علم
فتح خندد از نشاط و عیش بالد از سرورخوف لرزد از هراس و ظلم نالد از ندم
حبذا ذاتت که باشد محرم اسرار غیبمرحبا روحت که باشد گوهر بحر قدم
همچواشباح مقدس نه ترا وضع و نه اینهمچو ارواح مجرد و نه ترا کیف و نه کم
ظاهر از ذات شریفت گاه اوصاف و حدیثصادر از طبع شریفت، گاه آثار قدم
من نمی گویم خدایت یاامیرالمؤمنینلیکن از اوصاف واجب نیست اوصاف تو کم
روضه تن با فروغ مهر تو دارالسلامکعبه دل بی ولای ذات تو بیت الصنم
گر بود از دوستانت ای خوشا رهبان دیرور بود از دشمنانت و ای بر شیخ حرم
می تواند در خلافت پای بر منبر نهاددر حرم آنکس که زد بر دوش پیغمبر قدم
دست در بیعت به غیری دادنت ظلمست ظلمایکه پای عرش سایت کرده از طاعت ورم
کینه جو، ابنای دنیا، چرخ بر کین متصفحیله گر اخوان یوسف گرک بیجا متهم
خیل احباب ترا از کثرت عصیان چه باککشتی نوح نبی را زآفت طوفان چه غم
کی بود یارب که گردم زایر کوی نجفکی بود یارب که باشم طایر باغ ارم
ای بسا شبها که بر یاد طواف کوی توطایر خوابم کند از آشیان دیده رم
همچو مرغ آشیان گم کرده ام آرام نیستمانده ام تا از حریمت دورای فخر امم
یا علی از آسانت مشت خاکی نابجاستسر نمی آید فرو هرگز مرا به تاج جم
می شمارم ننگ همت با کمال احتیاجگر گشایم دست خواهش نزد ارباب همم
نور همت در جبین هر که باشد، چون صدفمی دهد گوهر عوض، گر قطره ای گیرد زیم
گرچه دارم توشه ره بر میان چون آسیاباشد آن به کز قناعت سنگ بندم بر شکم
تا کند در گلستان مشاطگی باد سحرچشم نرگس پرخمار و زلف سنبل خم بخم
دشمنت بی قدر بادا در نظرها همچو خاردوستت مانند گل در چشم عالم محترم