گنج

شمارهٔ ۹ - حکیم سوزنیم

۱۲ بیت
حکیم سوزنیم چشم شاعران بهجاچو چشم باز بدوزم بسوزن پولاد
بسان سوزن بی رشته خاطری دارمبهر کجا که درآید، فرو رود آزاد
چو رشته درکشم از هجو یکجهان شاعربیکدگر بردوزم که درنگنجد باد
کسی که گفت مرا هجو و نام خویش نگفتکند چو سوزن هجوم در او خلد فریاد
بگیرم آنگه ریشش یکان یکان بکنمچو پر جوزه اندر ربوده گرسنه خاد
بگویم ای زن تو گشته قلتبان شوهرسیاهه حشر زن شده ترا داماد
مرا هجا چه کنی چون هجا بمن ندهیهجای من ببدیع الزمان کجا افتاد
کنم مراو را تا هجو من بدو برسدوی از هجای من اندوهگین شود یا شاد
نه من مراو را شاگرد شایم و نه رهینه آنکسی که مراو ترا بداست استاد
بیا و هجو مرا پیش روی من برخواناگر توانی در پیش روی من استاد
لفیظ کردی فرزند خویش و میدانمکه شعر باشد فرزند شاعر و زو زاد
لفیظ بود که فرزند خویش کرد لفیظکه داند این ز که ماند و که داند آن ز که زاد