گنج

شمارهٔ ۸ - در راه

۱۰ بیت
پیش آمدم براه یکی تا زنا گشادنیمور من بدیدن او باد در فتاد
بر من سلام کرد و کنارم گرفت تنگایراز کرن سر بمیان پای او نهاد
پنداشت آن پلید که حیران شدست تازو اکنون همی بخانه خوهم برد و سیر . . . اد
برمی طپید گرد میان پای من بخشمچون کودکی که بر طپد از زخم اوستاد
کودک چو این بدید بگفتا که چیست اینگفتم که ایر چاکر تو ای پری نژاد
بر سر کله نهاده، کمر بسته بر میانچون روی تو بدید بخدمت بایستاد
گفتا دروغ گوئی و لافی همی زنیایراینچنین نباشد وایر اینچنین مباد
پوشیده زاهدیست بمو بسته از کجامیر جلیل سید اسحاق کف راد
تا چاکرانش از تو ستانند ناگهاناز زیر دامنش نتوانی برون نهاد
گفتم که بارک الله شادی بروی توایزد بفضل فال ترا گوشها دهاد