شمارهٔ ۵۱ - سوزنی گفت مدح تو ز خری
ای نجیب مؤید سکنهمیخ کوب کفایت پدری
تا تو نبوی پدر شود بیکارگر بروی بلا و درد سری
هیچ گوئی براستی تو بدانکهمه را میزنی و چون نخوری
پیرنند نجیل تنها خوارمانده بی کار و تو بکار دری
بربودی ازو ز سایه تیغموی ریش و سبیل و . . . ن ز خری
چون تبر تیشه با همه عملیمیزنی زیر و می بری زبری
در تراش معاملت به قلمپیش روی آبدار و با گهری
احمد تیشه را چو دسته نهیناله بردارد و گری و گری
هست معشوقه ایش همچون میشراست بر چوب شهری و سفری
مانجه اش گوی را همی ماندسه سو و نفر و دلفریب و فری
چون شکاف قفیزه ایر استآن شکاف . . . سش چو درنگری
خود شکاف سیش نیاید تنگگر که میره بمانجه اش ببری
تا دو ساقش چو نیم چارسویبرنگیری ز کار بی خبری
برکشی چون رسن ز مصر بچینخط خط اندازه . . . سش شمری
گرد بر گرد . . . وش چون پرگاربر همان راه رفته می گذری
ور چو برمه کمانچه بر تو کشیدلوک آنجای را بسر نبری
پسر عمت از تو بار آردگر تو آن چوب خانه را نخری
به همه آلت درود گرانسوزنی گفت مدح تو ز خری
پیش ازین کان خراج برگیرندتو فرومانی از درودگری
بسوی سوزنی تراشه فرستاین عمارت سبک شود سپری
تا هنر شهره تر ز بیهنریستتا خطر خوبتر ز بی خطری
باد بر مسند هنر جایتکه سزاوار مسند هنری