گنج

شمارهٔ ۴ - عاشقان پیش تو گر تحفه همه جان آرند

۱۷ بیت
تازبازان که ترا پیش گروگان آرندتا یکی پس نگری . . . ن به گریبان آرند
بسر حمدان . . . نت چو گریبان گرددآن گریبان که در او گردن حمدان آرند
چند ازین لاغر . . . ران پس ایشان به طفیلمر گریبان ترا سوزن پنکان آرند
بکلانی و بخردی منگر، شاد بزیخُرد خواهی و کلان، هرچه خوهی آن آرند
کاروان گاه میانْ پای ترا . . . ایه و . . . رنوک خربنده به انبوهی شریان آرند
از در مرز تو ای خوش پسر اوقات جماعتیز خوش زمزمه یابی که به انبان آرند
ای بسا باد که در نایژهٔ بوق نهندتا ز انبان تو یک تیز به الحان آرند
تندی و توسنی آغازی و خِران نشویتند و توسن ببرند آخر و خِران آرند
رطبی زیر و بسی گوئی سامانم نیستتو خوهی ور نخوهی، کار به سامان آرند
از پی صره زری که میان پای تراستبه میان پای تو شب دزد میان ران آرند
هر زمان بینی کان دزد میان ران تراغل بگردن برو پا کنده بزندان آرند
هرکه او پاچه خورد از ره . . . ن وقت سحربامدادان به گاهش سره بریان آرند
تازبازان چو نه در زیر زبونشان باشیبدل سیم سره مشت چو سندان آرند
به دو سه پشم که آری به زنخدان چو سَیَمتو چنان دانی کز کرده پشیمان آرند
. . . نِ چون خرمنِ گلبرگِ تو جائی نبرندکه زنخدان ترا خار مغیلان آرند
رو که گر ریش چو فرعون کنی، موسی واربه در . . . نت عصاهای چو ثعبان آرند
این جوابست مر آنرا که سنائی گویدعاشقان پیش تو گر تحفه همه جان آرند