شمارهٔ ۳۴ - تا سر من همی بود بر دوش
. . . ن ترک من، آن بت سیمینهست سرخ و سپید و گرد و سمین
. . . ایر از آن . . . ن به عافیت هر شبسیم بستر کند، سمن بالین
تنگ حلقه است . . . ن چو خاتم و ایردر نشیند به خاتمش چو نگین
نه همه . . . ن چو یکدیگر باشدنه همه میوهای بود شیرین
فرق چندان بُوَد ز . . . ن تا . . . نکز زمین، تا به آسمان برین
طبع کش سرد باشد و ناخوشرخ کند زرد و دل کند غمگین
نرود همچو من به جز ره . . . نهرکه با خویشتن ندارد کین
از سرین نیست در جهان خوشترسالها من بیازمودم این
تا سر من همی بود بر دوشدر دل من بود امید سرین