شمارهٔ ۳۳
ای رسیده شبی بگازه منتازه بوده بروی تازه من
نرم گشته بلوس و لابه منگرم گشته بآفر ازه من
لعل کرده رخ مزعفر خویشبمی همچو آب غازه من
نیم مستک فتاده و خوردهبی خیو این خدنگ یازه من
از دبر کرده تا بجای درایدر تو این گردن جمازه من
شکمت همچو مشک گردان پرگشت از دوغ پشت مازه من
چوتو، بسیار تا ز تیز فروشدیده پرواره حوازه من
کس از آنجمله شادمانه نگشتبتب گرم و خامبازه من
همگنان عمر من خوهند و تو . . . لگور من خواهی و جنازه من
بزیم کوری ترا چندانکه دگر ره رهی بگازه من
حلق زیرینت باز چرب کندقلبه خشک دو پیازه من