گنج

شمارهٔ ۳۱ - مرا عشقت بنامیزد بدان سان پرورید ای جان

۱۷ بیت
چو زآب روی تو ریش چو آتش بردمید ای جانبه خاک پای تو کان باد بوقم آرمید ای جان
ز رویم روی را درکش نهان کن ریش زیر کشچو بتوان ریش خود خوش خوش بدو مشتی کشید ای جان
فروغ آتش ریشت چنان شعله زند گه گهکه پندارم به دوزخ بر نخواهی بر نوید ای جان
یخ پرورده شد عشقت به سردی زآتش ریشتترا آتش فروزان شد مرا یخ پرورید ای جان
همه روی چو ایمان را به ریش آتشکده کردیسزای روی خود کردی چنان کز تو سزید ای جان
نه بینم روی تو زین پس نه مانند تو دیگر کسکزان ریش چو بند خس به چشمم خس خلید ای جان
سواری در بیابانی ز تو پرسید ره کورهز بیم سرخ منجوقش ترا ریش بردمید ای جان
ز ریشت گرچه منجورم نگویم کان به . . . منبه . . . ن تو که بتوانیم خود را . . . ن درید ای جان
نه جان تست کمتر کن بر آرو سر بکن از تنخدا انگشت با ناخن به حکمت آفرید ای جان
چو آیی خیره وانگه نیک‌تر و بهتر و کوتهاگر در دست کند ته ته توان جمله برید ای جان
به سان زردآلو خلیده سبلت آوردیکه یارد پیش آن لب‌هات شفتالو خرید ای جان
کلوخ آمرودئی کردم که شفتالوت زرد آبیمگر با دانه آبی توانم کافنید ای جان
حسن آیی به نزد من که اندر کان شفتالوتنیامد دانه آبی نه آبی تر پدید ای جان
نه خود گفتی که من روزی میان خانه از ده تنبه دندان در زدم دامن بر وزن برید ای جان
چو حال تو چنین یابم تو دانی کاین قدر دانمنباید از فلان پرسید و بهمان در رسید ای جان
ندارم مهر تو یک جو ندانم کهنه‌ای یا نوبه ریش خویش ری و رو که درماندی برید ای جان
کرا شاهد جنین آید، سنایی‌وار کی گویدمرا عشقت بنامیزد بدان سان پرورید ای جان