گنج

شمارهٔ ۲۳ - منم که روح علوم زمانه را بدنم

۱۸ بیت
منم که از سر حمدان عقیق در یمنمبه سرخ ری کس نیست همچنان که منم
مرا سزد که کنم در جهان به . . . ر منیکه هر منی است گروگان هفده هژده منم
من آن کسم که ز بس تیز شهوتی . . . رمز بیم . . . ن همه شب پاسبان خویشتنم
سرش به خاک زنم هرگه آب ریزم از اوبه رنگ آتش سازم چو باد در فکنم
چو کرم پیله، من از بیم مار گََرزهٔ خویشبه جای خواب همه جامه گرد خویشتنم
به زیر پی سپرم سرش را چو سیر بودبه گاه گُرسَنِگی زان که بشکنم ذقنم
زبان بی‌دهن است اینکه من همی دارمبه گرد شهر طلبکار بی‌زبان دهنم
هر آن دهن است که به عمدا زبان در او کردمچه گفت، گفت که بستی دهان پر سخنم
زبان دو باید اندر دهان چو بستودمهرآنکه بی‌خرد آگه کجا بود ز فنم
دهان هر خر و هر بی‌خرد زبان مرانشاید، از پی آن را که افضل ز منم
کسی خوهم که به شعر تفاخر این گویدمنم که روح علوم زمانه را بدنم
جمال و مفتخر بلخ بامی آنکه ز شامبه یاد او همه شب تا به صبح جلق زنم
چو بامداد به بینم جمال و صورت اودو دست و گردن حمدان خود فرو شکنم
ایا جمالی ازین امتحان که کردستینه عاجزم نه فرومانده‌ام نه ممتحنم
کم از تو شاعر باشم که بر لبم دایهنخست شعر چشانید وانگهی لبنم
مرا مفاخرت این بس بشاعری، که چو تونه دزد شعر نوم، نه رفوگر کهنم
هر آنچه خواهند از من، همان زمان گویمزمان نخواهم و از هر دری سخن نکنم
جواب شعر جمالی‌ست، آن کجا گویدمنم که روح علوم زمانه را بدنم