گنج

شمارهٔ ۹۹ - در مدح افتخارالدین

۳۸ بیت
آمد به صدر خویش چو خورشید در حملخورشید اهل بیت نبی سید اجل
شادند خلق و رسم بشادیست خلق راهر موسمی که آید خورشید زی حمل
خورشید چرخ فضل و شرف افتخار دینآن بی بدل ز عالم و از شمس دین بدل
زینسان که او بصدر خود آمد کجا بودخورشید را ببرج حمل رتبت و محل
خورشید از زحل بسه منزل فروتر استاو از ستاره پیش خدم دارد و خول
خورشید یک ستاره ندارد بهمرهیمنشور بی کسوف و زوالست از ازل
خورشید را کسوف و زوالست و مرو رااو از زمینست تا بزحل برتر از زحل
بینندگان اگر که بخورشید بنگرنددر نور دیده نقص پدید آید و خلل
او را بود جمالی خورشیدوش ز نورافزون شود ز دیدن او نور در مقل
خورشید پیش روی ز سلطان شرق و غربگاه از کله حجاب کند گاه از کلل
او بی حجاب تا بر سلطان همی رودپس بر زیادتست بخورشید زین قبل
ای به گزین حضرت سلطان خسروانوی جد تو گزیده سلطان لم یزل
خورشید از آنکه زو بهمه چیز حاکم استاز شرم زرد روی پدید آید از قلل
بر آستانش بوسه دهد از سر نیازپس از سرای بگذرد اندر خوی و خول
یزدان نهاد در دل سلطان محل تراتا پای حاسد تو فرو ماند در وحل
شاهنشه از حسود تو خالی کند جهانچون مکه جد تو ز پرستنده حبل
نامد برون ز خانه احزان حسود توقادر نشد بسوزن سوفار در حمل
از کله حسود تو سودای مهتریبیرون شود چو نخوت گیسو زفرق کل
از مجلس شهنشه اسلام یافتیتشریف و خلعت و لقب و حشمت و عمل
مهتر توئی مسلم در روزگار خویشوین دیگران همه حشوات و دغل مغل
آباد و خرم است بتو عالم هنروز جود تست عالم زفتی خراب و تل
از حزم تست یافته جرم زمین درنگوز عزم تست یافته دور فلک عجل
دارند از طریق تفاخر سران عقلاز گرد نعل مرکب تو دیده مکتمل
از جود تو جهانی عریان و بینواپاشیده در رشد و پوشیده در حلل
افزون ز صدهزار کسند از تو یافتهباغ و سرا و صنعت و املاک مستغل
روی سخا و فضل و سخندانی و شرفدایم ز تست تازه چو ورد طری ز طل
پاک است سینه تو بخلق خدای برز اندیشه منازعت و کینه و جدل
داند ترا که تو چه کسی دیگران چه کسآنکس که فرق داند گرد انگبین زخل
پی بار منت تو کسی در جهان نمانداز بندگان باری عز اسمه و و جل
نالانی تو تا خبر آمد بنزد توبر ما عیان نمود همی خویشتن اجل
اندر دریغ و حسرت تو بندگانت رادمها دخان دخان بدو دلها شغل شغل
تا بر تن تو سهل نشد رنجه عارضهاندیشه تو بر دل ما بود چون جبل
جان ترا خطای عطا داد باز تابر تو اثر نماند ز نالانی و علل
چون آدمی شدی چو فرشته بیامدیتن پاک گشته از علل و نامه از زلل
اکنون که آمدی بسعادت بصدر بازبر دشمن تو زهر شود عیش چون عسل
در مستقر عز و شرف جاودان بزیتا حاسدت حزین شود و خوار مستذل
تا عز و ذل ناصح و حاسد در این جهانضدند یکدگر را بی زرق و بی حیل
جاوید باد عمر تو و دشمنانت راچنگ اجل گرفته گریبانگه امل