شمارهٔ ۹۴ - در مدح مؤید الدین
مؤیدین جمال ای ستودهٔ آفاقترا به مدح من اهلیت است و استحقاق
مرا به جود تو دانم که همچنین باشدکه از حکیمان طاقم تو از کریمان طاق
به حق من نبود جود تو به روی و ریابه مدح تو نبود نظم من به زرق و نفاق
بدان سبب که ترا دانم از کرام جهانسخی و راد و پسندیده سیرت و اخلاق
برِ تو بیشتر آرم ز دیگران ابرامز حال نیک و بد خویش خشیة الاملاق
گمان برم به کف راد تو که رازق رابه دست توست کلید خزانهٔ ارزاق
ز گندم تو به نخشب زدند چندین سالبه خانه و زن و فرزند من بنان محراق
اگر کنون به سمرقند بازشان نگرندزنان نخشب جویند زهر را تریاق
مرا به گندم مرسوم وعدهای دادیبده به دادن آن مر وکیل را اطلاق
همان که دیر دهد ناگران نیاید از آنکگران شود چو بماند به آب در سرماق
مرا ز گندم فرمودن تو یاد آمدرزند میخی فرمودن امیر اسحاق
تو از سخای به افراط و از مروت خویشروا مدار که این بند بشکند میثاق
همیشه تا به شب و روز از مه و خورشیدضیا و نور بود گستریده در آفاق
مه سعادت و خورشید جاه و دولت تومنیر باد و مضی بالعشی و الاشراق
حسود دولت و اقبال و عز و جاه ترارسیده جان به مضیق و رسیده مه به محاق