گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح نصیرالدین

۳۲ بیت
عاشقی شد رسم و راه و سیرت و آئین مراهر که بیند بیند این را با من و با این مرا
رنج فرهاد است بر من عاشقی را گاهگاهکامرانی خیزد از معشوق چون شیرین مرا
عاشقم بر روی خوب آنکه با دیدار اوآسمان داد است روی از اشک چون پروین مرا
دیلمی موئی که بی جنگ و جدل هر ساعتیبر دل و جان از سر مژگان زند زوبین مرا
چهر او چون بوستان در ماه فروردین درستدیده بی بستان او چون ابر فروردین مرا
لعل در آگین او شکر فروشد وانگهیخود بدان شکر خریداری کند تعیین مرا
در ناسفته بها خواهد هزار از جزع منتا فروشد یک شکر زان لعل در آگین مرا
بر گل و نسرین ز عنبر بندد آذین ای عجبوانگهی نظار گرداند بر آن آذین مرا
سوخت و پژمرده کرد آن بستن آذین اوچون بر آتش عنبر و بر باد ری نسرین مرا
چین زلف و تابش رخسار آن خورشید چینبا دلی پرتاب کرد و با رخی پرچین مرا
گرد گل پرچین همی بندد ز مشک و غالیهتا ببندد راه گلچیدن بدان پرچین مرا
آن خداوندی که در راه ثنا و مدح اوتازه گردد هر زمانی گلشن و گلچین مرا
وان هنرمندی که صدر دین و دنیا گویدشنیک یار ونیک رائی ای نصیر دین مرا
ملک آرائی که گوید ملک شاه شرق و چینکلک میمون نصیرالدین دهد تزیین مرا
خسرو ترک و عجم گوید که از تدبیر اوبنده گردد صد چو شاه زاول و غزنین مرا
ور من از کلک نصیرالدین فرستم نامهانقیاد آرد بدان قیصر ز قسطنطین مرا
تخت میگوید بدان کاندر خور پای ویماز بلندی سر همی ساید بعلیین مرا
مرکب اقبال گوید تند بودم تا کنوناز پی ران وی آوردند زیر زین مرا
جود گوید تا که معن و حاتم و افشین شدندکف او بود است معن و حاتم و افشین مرا
ای خردمندی که تا بفزایدم هوش و خردجز ثنا و مدح تو نکند خرد تلقین مرا
هر مدیحی را که آن اندر خور تحسین نبوداز تو حاصل گشت هم احسان و هم تحسین مرا
تا عروس طبع من شد جلوه گر بر صدر تودست و دامن پر شد از دستی و از کابین مرا
زانکه داماد عروس طبع من اول توئیهیچ دامادی نخواهد آمدن عنینن مرا
از ثنای تست نزد مهتران روزگارحشمت و جاه و شکوه و حرمت و تمکین مرا
همچو قمری طوق منت دارم از احسان توصید کرده جود و احسان تو چون شاهین مرا
نرمی سنگ قدم سنگینی خلق تراهست در تو اعتقادی راست چون شاهین مرا
بامدادان تکیه گه بر گوشه کیوان نهمهر شبی کز آستان تو بود بالین مرا
تا بسازم سرمه ای از گرد سم مرکبتعالم روشن نبیند چشم روشن بین مرا
تا بود بر سینه من رسته مهر خدمتتدهر کین تو زنده کی بیند بچشم کین مرا
تا فلک داند که از من نیست این دوران منتا زمین گوید که از من نیست این تسکین مرا
من دعاگوی توام زینرو ترا خواهم بقاوین زمین و این فلک گوینده امین مرا
تا بحین حشر ایزد مر ترا عمری دهاداین دعا بادا اجابت گشته اندر حین مرا