گنج

شمارهٔ ۸ - در مدح سلطان سنجر

۲۰ بیت
عزیز دین و دنیا کرد و جاه افزود صاحب راشهنشاه جهان سنجر معز الدین والدنیا
خداوند جهانداران که کمتر بندگان داردبه از جمشید و افریدون به از اسکندر و دارا
بجان و جاه خلعت داد و بنوازید از گیتیببد کردن بدو گیتی ندارد زهره و یارا
باعلی حضرت سلطان کمین شد صاحب عادلکمین حضرت اعلا خداوندی بود والا
بملک مشرق و چین صاحب عادل بهر وقتیچو شمس مشرقی بوده است روز افزون و سربالا
حسود جاه او دایم چو شمس مغربی بودهبچهره زرد و تن لرزان ز کید گنبد مینا
ایا صدری که بر گردون جاه و حشمت و دولتچو خورشید جهان افروز و روز نو شده پیدا
بجاه و حشمت و دولت فلک همتای تو ناردبدان معنی که خورشیدی و خورشید است بی همتا
توئی آن صاحب عادل که یک جزو از علوم تونبد مرصاحب ری را و کس چون او نبد دانا
تو صاحب عدل و صاحب علم و صاحبدولتی الحقبعدل و علم و دولت هست بر تو صاحبی زیبا
بدان معنی که همنامی تو با فاروق میکوشیکه تا مرسنت او را بهمنامی کنی احیا
بعدل اندر از اینسانی و زان سیرت بجود اندرکه دست بخل را داری شراب از دست بویحیا
گنه بر خاطرم باشد که ار جود تو نندیشدکه وصف کف راد تو کند دریا و کان حاشا
هر آن چیزی که از دریا و کان خیزد بدشواریببخشد کف تو آسان چه از کان و چه از دریا
بدی در خلقت و خلق تو بیشک نافرید ایزدنگهدار تو بادا ایزد از چشم بد اعدا
همی تا باد و ابر تیر وینسان شاخساران راکند پاشنده دینار و بر پوشنده در دیبا
چو دینار خزانی با دو چون دیبای نیسانیرخ اعدای تو زرد و سر احباب تو خضرا
همی گویند کز سودا نباشد آدمی خالیبجان حاسدانت آرد اندوه و تعب غوغا
مبادت یکزمان جان و دل از لهو و لعب خالیجز از عیش پری رویان مباد اندر دلت سودا
مهیا باد عیش تو مهنا باد بر عشرتبرت با یار سیمین بر کفت با ساغر صهبا