شمارهٔ ۷ - خدایا مرا دریاب
ای نکودارنده تا اندر جهان داری مرابر نکونامی نگهدار و نکوکاری مرا
چون طریق خوب کرداری به است از هر طریقبرمگردان از طریق خوب کرداری مرا
چون بهر کاری بحق یاری گر خلق توامبر من از خلقی بداندیشند ده یاری مرا
نام من چون صاحب عادل عمر خوانند خلقدور دار از جور گردون و زستمکاری مرا
تا بود باقی طریق سنت همنام منبر سبیل سنت همنام من داری مرا
تا بود زانصاف من خلق تو اندر خواب خوشخود کرامت کن ز خواب غفله بیداری مرا
تا نه از خود بینم از فیض تو بینم جاه خویشدور دار از خویشتن داری و جباری مرا
پادشاها بنده ای عاجزتر از هر عاجزماز تو هست این بر سر خلق تو سالاری مرا
تا بعماری درون بنشینم و ره پیش کردچون سماری گشت از آب دیده عماری مرا
از جگربندان خود گشتم جدا با درد دلکرد تیمار جگربندان جگرخواری مرا
بر سر ایشان گهر باریدم از کف تا کنوناز بن مژگان پدید آمد گهرباری مرا
بی ضیاء الدین روشن رای و بی اولاد اومینماید جمله روشن جهان تاری مرا
در دل و در دید شوق نورسان نوخطمآذر برزین نهاد و ابر آزاری مرا
شد دلم غمخوار فرزندان و دلبندان خویشنامده از کس بگیتی در غم و خواری مرا
زندگانرا غم همی خوردم نبود آن غم تمامتا بغمخواری درافزودند غمخواری مرا
چون ز بیماری برستم مرگ فرزندی رسیدتا که از سر تازه دارد رنج و بیماری مرا
چرخ زنگاری بشادیهای من میبرد رشکزنگ غم بر دل نهاد این چرخ زنگاری مرا
غنچه گل را که چون وی نی بگلزار بهشتزار کار من که باید دید گل زاری مرا
با چنین جاه و چنین حشمت که من دارم کنوننیست لایق اینچنین درد و چنین زاری مرا
تا جدا ماندم از آن قوت و غذای جان خویشاشک یاقوتی شدست و روی دیناری مرا
از پی دینار و یاقوت سرشک و روی منکرد خواهد خسرو عادل خریداری مرا
پادشا سنجر خداوندی که هر کو را بدیدفال زد بر فرخ و فرخنده دیداری مرا
تا به پیش تخت او گویم ثنا و شکر اوکردگارم دل قوی دارد زبان جاری مرا
خوب گفتاری کنم از خلق تو در پیش ویزانکه او دادست جاه از خوب گفتاری مرا
راحت سلطانی و دهقانی و بازاریمچون بود در پیش تختش تیز بازاری مرا
آن کنم با خلق تو یارب که اندر روز حشرناید از کردار من رنج و گرفتاری مرا
مررعیت را سبکباری همی خواهم ز شاهتا که در روز جزا باشد سبکباری مرا
تکیه بر امید فضل تست و بس ای کردگارتا بری با عز و با اقبال باز آری مرا