شمارهٔ ۱۰ - در حسب حال خود گوید
چو شست گشت کمان قامت چو تیر مراچو شست راست برآمد بهار و تیر مرا
چو تیر کان زکمان از گشاد شست پردپرید عمرو کمان گشت و شست تیر مرا
ز شست زلف کمان ابروان و تیر قداننماند بهره و حظ و نصیب و تیر مرا
چو تیر محترقم ز آفتاب و با پیریفتاده کار چو با آفتاب و تیر مرا
تحیر است چو از دیدن ستاره بروزز دیدن قمر اندر شبان تیر مرا
چنان بنور دو چشمم رسیده نقصانیکه جز سها ننماید مه منیر مرا
کنون دو چشم مرا لاله و زریر یکی استچرا که عارض چون لاله شد زریر مرا
بفحش و هزل جوانی به پیری آوردمکه هیچ شرم نبود از جوان و پیر مرا
یکی به دو نه برآمد شمار طاعت منبرآمد از گنهان مبلغ خطیر مرا
بفسق و عصیان اندر تف سعیر شدمکه دم نشد زندامت چو زمهریر مرا
بسی گناه صغیر و کبیر کردم کسبکه نز کبیر خطر بود و نز صغیر مرا
بهر صغیر عذابی کبیر را اهلماگر نه عفو کند خالق کبیر مرا
ز پادشاه و دبیر است شر و خیر نویسکه یک نفس نبود زان و این گزیر مرا
دبیر خیر ز من فارغ و نوشته شده استهزار نامه شر از دگر دبیر مرا
نیامد از من خیری و در دلم همه آنکه حق پذیرد بی خیر خیر خیر مرا
بیک ندم بپذیرد حق ار بود یکدمزبان و سینه حق گول حق پذیر مرا
بهر گناه مشار الیه خلق شدماز آنکه وسوسه دیو بد مشیر مرا
نماند در همه عالم ره بدی الاکهماره بود در آن راه بد مسیر مرا
پیاز نیکی من هیچگونه تن نگرفتبدین سزد که بکوبند سر چو سیر مرا
چو مصر جامعم از هر بدی و میترسماز آنکه سوی جهنم بود مسیر مرا
بآب فسق و فساد و خطا و جرم و زللنیافریده خداوند من نظیر مرا
ورا از آنکه نگویم نظیر و نشناسمز جور این تن جابر بود مجیر مرا
ز دست شیطان در پای دام معصیتمجز او نباشد ازین دام دستگیر مرا
ز رفتن در سلطان بکسب کردن زرنگاه دارد سلطان بی وزیر مرا
چنانکه دایه دهد انگبین و شیر بطفلدهد ز کوثر فضل انگبین و شیر مرا
در آفرینش خود چون نگه کنم گویمسرشته شد ز بدی مایه خمیر مرا
تنور عفو تو گرم آمد ای خدای ودودبدست توبه شود بسته یک فطیر مرا
گمان من بتو است آنکه عاقبت نکنینه از قلیل عقوبت نه از کثیر مرا
نقیر و قطمیر از من گناه اگر بودیمکن خطاب ز قطمیر و از نقیر مرا
ز نفس خود بنفیر آمدم تو رس فریادز نفس من که نفس آمد از نفیر مرا
من ار بمیرم شمع ضمیر من نمردکه چشم دل بود از نور او قریر مرا
ز بحر جرم نماند اثر برحمت تواگر بود ز ثری جرم تا اثیر مرا
اگر بظاهر در ظلمتم ز جرم و زللز نور دین تو شعله است در ضمیر مرا
بوقت مرگ چو با دیو کارزار کنمتو باش تا نبرد دیو دین نصیر مرا
دم از ندم چو برارم ز قعر سینه بلبمران بسوی دو لب دوزخ قعیر مرا
بمن فرست بتسلیم و قبض جان ملکیکه از سلامت ایمان بود بشیر مرا
بزیر خاک ملقن تو باش وقت سوآلکه تا صواب رود پاسخ نکیر مرا
رسول گفت امیر سخن بود شاعربدین قصیده سزد خوانی ار امیر مرا
امیر اگر بود از اهل تیغ و تاج و سریرز فضل تاج ده و از خرد سریر مرا
تو دار تیغ زبان مرا چنان جاریکه گاه نظم نداند کس از جریر مرا
چو سوزنی لقب آمد ز حر نار سفربرون جهان چو سر سوزن از صریر مرا
ز من بجد شبیر و شبر سلام رسانبحشر با شبرانگیز و با شبیر مرا