شمارهٔ ۸۶ - در مدح سعدالملک مسعود بن اسعد
ای بنظم آراستن با سعد اکبر هم نفسمدح سعدالملک مسعود بن اسعد گوی و بس
آنکه نفس ناطقه از سینه ارباب نظمبهر سلک مدح او در نفیس آرد نفس
صدر عالی رأی ملک آرای دستوری که برپایگاه قدر او کیوان ندارد دسترس
صاحب عادل بهاء الدین که هست از دوستیشاق مشرق را چو شاه قاب قوسین را انس
آفتاب خسروان را سایه دستار اوچتر فیروزیست فتح و نصرت اندر پیش و پس
فر دیدار همایونش به از فر همایچون همای از بوم و باز از جغد و طاوس از مگس
خلق در بستان حلقش همچو بلبل خوشنواشکر شکرش غذا کرده چو طوطی در قفس
ای سرو صدری که بر گاه و سریر سروریمثل تو صدری ندید است و نبیند چشم کس
آسمان قدری و تا قدر تو دید است آسمانآسمانرا روز و شب آنست سودا و هوس
تا کنی از آفتاب آسمان زرین سپروز هلال آسمان زرین کنی نعل فرس
هست در میزان حلمت بی گرانی بوقبیسهست با میزان خشم تو جهنم بی قبس
مهر دینار و درم را در دل تو جای نیستگنج دینار و درم ننهی بمهر لایمس
کعبه حاجت وران و سایلان درگاه تستکشته مر هر ملتمس را زو محصل ملتمس
فی المثل گر جان شیرین خواهد از تو سائلیهرگز اندر چهره شیرین تو ناید عبس
دشمن جاه تو در دل تیرگی دارد چو شبنی غلط دان آنکه شب هرگز نباشد بی تکس
گر نیارد نور شمع مهر تو در پیش دلشب رود او را بهر گامی بگیرد ده عسس
هرکرا کین تو دارد دل سیه چون لوبیااز دو سنگ آس غم بی پوست گردد چون عدس
دیده حاسد بتو چون غژب انگور است سرخدر لگدکوب عنا بادش جدا آب از تکس
در ثنای مجلس میمون تو مداح راناید اندر دل ملال و در زبان ناید خرس
سوزنی اسب قوافی راند در میدان تنگتا خر خمخانه بیهوده بجنباند جرس
چون نباشد شاعر منحول کار شعر دزدگو گذارد قافیت را تنگنائی در حرس
خس بود در لفظ تازی کوک و اندر شاعریکوک زن بر سوزنی گر خوش براید لفظ خس
شاه ملک آرای را بایسته چون بر رأی چشمبدسگال ملک او را چون بروی دیده خس
ملحدان سنی شوند اندر طبس گر مدح توراوی بازار خوان خواند ببازار طبس
تا بقرآن قصه اصحاب رس خوانده شودبی رسن بادا بداندیش تو اندر قعر رس