شمارهٔ ۸۵ - در مدح وزیری گوید
وزارتست باهل وزارت آمده بازسرای دولت میرانیان شده در باز
نظام دین شه میرانیان که بر شاهانخجسته فال تراست از همای و از شهباز
چهار سال چو شهباز از آشیانه ملکبهر هوائی پرواز کرد و آمد باز
بمستقر و سرا و سریر و مسند خویشبدان نسق که بمعشوق عاشق دلباز
گرفت صدر وزارت بفرخی تا کردهمای دولت و پیروزی از سرش پرواز
عدم شود ستم از کلک عدل گستر اوچو شد منادی انصاف او بلند آواز
به سیر کوفته دارد سر ستم پیشهخبر دهد ستم اندیش را زنرخ پیاز
شود بکلک وی آراسته ممالک شرقبرند نامه انصاف او بشام و حجاز
چو شمع دولت او برفروخت بفروزدبنور عدلش گیتی همه نشیب و فراز
ایا حسود تو از جاه تو بغیرت و رشکزرشک تو سرانگشت خود گزیده بگاز
چو شمع باد بداندیش تو ز شب تا روزبگاز داده سر از سوز و تن زسر بگداز
نیاز بود چنین ملک را بچون تو وزیردر آرزوی تو میبود روزگار دراز
بشعر تهنیت این ملکرا کنم نه تراکه ملک داشت بشغل وزارت تو نیاز
به بی نیازی ایزد اگر خورم سوگندکه نیست همچو منی شاعر سخن پرداز
خلاف باشد و اندازه من آن نبودکه نیستم چو حکیمان وقت حکم انداز
بدیهه حسبی گفتم بوسع طاقت طبعضعیف و سست بانجام بردم از آغاز
اگر بد آمد اگر نیک هیچ حاجت نیستترا بمدحت من چون خدایرا بنماز
من و دعا و نماز و ثنای مجلس توچو نیست بهتر ازین سه برین کنم ایجاز
همیشه تا که نبینند آز را سیریبقات بادا بدانکه سیر گردد آز