گنج

شمارهٔ ۸۴ - در مدح وجیه الدین

۲۹ بیت
این منم یارب بصدر مهتر کهتر نوازاز ندیمان یافته بر خواندن مدحت جواز
قفل درج طبع بگشاه بمفتاح زبانآشکارا کرده هر دری که در دل بود راز
مهتر کهتر نواز از مدحت من شاد و خوشمن خوش و شاد از قبول مهتر کهتر نواز
مهتر آزادگان والا وجیه الدین که خلقمدح او خوانند چون وجهت وجهی در نماز
محترم صدری که در ساز سرایش در عجمحرمت آباد است چون بیت الحرام اندر حجاز
آنکه در بستان و باغ رادی و آزادگی استسوسن آزاده و آزاده سر و سرفراز
آنکه تا آزادگی بر نام او تحقیق شدسرو و سوسن را شد است آزادگی نام مجاز
آنکه باشد بر سریر بی نیازی متکیشد سریر جود او تکیه گه اهل نیاز
سفره جود ورا تا باز گستردند شدبخل را آژنگ ابرو چهره چون سفره فراز
با سخای او حدیث آز گفتند اندکیگفت هرگز من خبر دارد نداند نام آز
آز اندک باشد اندر لفظ ترکی و بعمرساقی بر و عطای من نداند داد آز
منت از سائل بجان بردارد از چیزی که خواستورچه جان خواهد دهد بی منت و با اعتذاز
همچو طفل نازنین از باب و مام مهربانسایلان و زایران از لفظ او یابند ناز
گر بصدر او درآید سایلی عریان چو سیربا حریر و حله تو بر تو رود همچون پیاز
مهتران از بهر حرزمال خود سازند گنجاو ز حرزمال باشد روز و شب در احتراز
گر زکف بخشش او سایه افتد بر زمیندر زمین افتد ز بهر گنج قارون اهتزاز
دل ز مهر سیم صافی صافتر دارد ز سیمندهد اندر زرگدازی بین چو زر اندر گداز
ای ز سهم پهلوان وز رأی عدل آموز تویوز ز آهو در گریز افتاده و گرگ از گراز
قار اگر بازو زند بر باز عدل پهلوانچرخ عنقاوار متواری شود از بیم قاز
صعوه در ظل همای عدل و داد پهلوانمر عقاب ظلم را بر بردراند قاز قاز
در پناه پهلوان کبک و تذرو آرد برونجوجه گان دانه چین از بیضه شاهین و باز
ملک توران مهره کردار است بر روی بساطرأی ملک آرای تو بر مهره ما هر مهره باز
پیر پرور دایه لطف تو است آنکو نکردهیچ دانا را ز طفلی تا بپیری شیر باز
کرد ره گم کرده دم در فراق صدر توکرد ره گم را جاهت براه آورد باز
آمدم تا طبع را سازم ز مدح تو غذامدح تو طبع مرا باشد غذای طبع ساز
در امل تا دیر بازی و درازی ممکنستچون امل بادا ترا عمر دراز و دیر باز
بدسگالان تو از هر شادئی کوتاه دستمانده از اقبال کوتاه اندر ادبار دراز
تا زنند از حسن خوبان طراز و چین مثلاز نکویان مجلس بزم تو چین با دو طراز
کسوت عمر ترا تا تادامن آخر زماناز بزرگی نام تو بر آستین بادا طراز