شمارهٔ ۸۱ - در مدح نظام الدین
باز دیگر ره جوان خاطر شد این مداح پیراز ره مدح جوانبخت جوان دولت وزیر
صاحب عادل نظام الدین وزیر شاه شرقمفخر اولاد میران هم وزیر و هم امیر
صاحب صاحبقران عالم فضل و هنروندران صاحبقرانی بیقرین و بی نظیر
مسند و صدر سری کم دید و کم بیند چنوصدر والا قدر عالی همت روشن ضمیر
از ضمیر روشنش گیرد ضیا شمس مضیهم بدان تقدیر کز شمس مضی بدر منیر
دستگیر خلق شد عدل وی از دست ستمتا نگردد هیچکس در دست ظالم دستگیر
خلق را بودی نفیر از ظلم پیش از عهد اوعدل او آورد ظالم را بفریاد و نفیر
تا مشیر شاه شد اندر ره انصاف و عدلبچه آهو شد از پستان شیران سیر شیر
دل چو قیر و رخ چو زر گردد عدو کز دست اومرغ زرین تن زند منقار در دریای قیر
هم بدان دریای قیر و هم بدان منقار مرغآستین پر زر برد از خط او دست فقیر
خود کسی با جود او یابد فقیر اندر جهانکس بدین فتوی نداند زو جواب دلپذیر
چون مخمر کرد طین خلقت او کردگاربخل رازان گل برون آورد چون مو از خمیر
از تنور گرم مالیخولیای مهتریحاسدان جاه او را خام سوز آید فطیر
ای صریر خامه تو ملک شه آراستهوز تو آرایش گرفته مسند صدور و سریر
گر صریر سیر کلکت تیر گردون بشنودپیش سیارات دیگر بشکند بازار تیر
حامی تیر ار شود کلکت نترسد زاحتراقبگذرد از قرص خور چون از هدف پیکان تیر
از کمان چرخ بر جان بداندیشان توتیر باران بلا بادا چو دردی ز مهریر
حاسدانت را زباد حسرت و بار ندمدم بسان زمهریر و دل بکردار سعیر
آفرین گویان عالم آفرین گویان شدهپیش تخت چون تو صاحبدولت از برنا و پیر
نیست در علم سخندانی و در درس سخامفتئی چون تو مصیب و ناقدی چون تو بصیر
شعر من دانا خرد نادان هر گلبن بودشعر من پیشش چو در پیش خر گلبن شعیر
تا قلم گیرد دبیر و چون مطر زبر کشداز قلم مشگین رقم بر روی کافوری حریر
از پی انهای گردون ماه بادت چون بریدوز پی تحریر دیوان تیر بادت چون دبیر