گنج

شمارهٔ ۸۰ - در مدح وجیه الدین

۱۸ بیت
ای بنده مکارم تو اهل روزگارجز مکرمت نداری نه شب نه روز کار
در هیچ روزگار نیامد چه تو کریمکاندر عطا دهی نبرد هیچ روزگار
مشاطه ایست کلک تو کز مشک و غالیهزلفین لیل شانه زند بر رخ نهار
از وی هران نگار که پیدا شود کندکار هزار کس بیکی لحظه چون نگار
ز اهل کرم هزار بیک بخشش تو نیستز اهل قلم بدانش تو نی یک از هزار
زان تا بدستخط عزیز تو اهل فضلاز ذل فقر باز رهند اندرین دیار
کلکی چو ذوالفقار علی تیز کرده ایتا خون بخل ریزی چون خون ذوالخمار
تا تو وجیه دین لقبی اهل دین بتوهستند در مواجهه قبله کبار
آنراست بخت یار که از جمله جهاناز جان کند بخدمت صدر تو افتخار
مداح صدر تو چو باو صاف خلق تودر خاطر آرد آتش بی دود و بی شرار
در مجمر دماغ و دل او بهر نفسعطار طبع مشک بر آتش کند نثار
زرین سخن سوار صفت کرد عسجدیکلک هنروری را چون شد سخن گذار
در طبع آن امیر سخن گر کنون بدیجز کلک تو نبودی زرین سخن سوار
چون تو سوار اسب فصاحت شدی اگرسحبان بود پیاده دود از پس غبار
با قدر تو نه چرخ برین است سرفرازبا حلم تو نه جرم زمین است بردبار
عالیتری از آن متواضع تری ازینزان باش کامران و ازین باش کامگار
اعدات را بلطف برآر از زمین بچرختا لطف تو ببینند آنگه فرو گذار
خرم بزی ز دور فلک بر هوای دلتا از بر هوا بود افلاک را مدار