شمارهٔ ۸۲ - در مدح ابراهیم رکن الدین حبیب
ز گرد راه چو عنقا باشیانه بازبسوی بنده خرامید شاه بنده نواز
شهی که بنده نوازی و لطف او آوردشهان روی زمین را به بندگیش نیاز
شهی که بارگه اوست سجده گاه ملوکهمی برند بدان سجدگه ملوک نماز
کمی نیابد در عز و پادشاهی اگرکمینه بنده ازو جاه یابد و اعزاز
رسید شاه جهان سوی فخر دین مهمانچو شاه ز اول سوی غلام خویش ایاز
ایا ز قافیه بایست یا ز هیبت شاهنبودمی ز شه ز اولی سخن پرداز
بشه نواخته شد فخر دین و جای بودبدین نوازش شاه ار کند تفاخر و ناز
شهی که همچو سکندر سپهبدان داردسنان گذار و کمندافکن و خدنگ انداز
شه ملکوک براهیم رکن دین حبیبکه یافتست بهنامی خلیل جواز
ملوک شرق و سلاطین چین بدو بازندچو از خلیل و حبیب اهل شام و اهل حجاز
ز بهر قوت دین حبیب اگر چو پدراساس و قاعده غزو را نهد آغاز
خلیل وار بتان بشکند که نندیشدز آفرازه نمرود منجنیق افراز
گر این براهیم آنگه بدی که بد نمرودبدی بکشتن نمرود با خلیل انباز
فرو فکندی از یک خدنگ کرکس پرچهار کرکس نمرود را گه پرواز
ایا شهی که در آفاق هرکجا شهریستکه دین و سنت فاش است و کفر و بدعت راز
ندای عدل تو در داده اند بر منبرمنادیان سیه جامه بلند آواز
شود ز عدل تو گیتی چنانکه بام ببامببیت مقدس بتوان شدن ز چین و طراز
نه دیر باشد تا نزد تو خراج آرندز مصر و کوفه و بغداد و بصره و اهواز
ز روی تجربه را گر کمینه بنده خودسوی شهنشه کرمان فرستی و شیراز
بساعت ار ننهد بنده ترا گردنبگور بیند کرمان بدو شده دمساز
چو شمع گریان خندان بسر دهد همه تنچو شمع یکشبه عمرش بو نه دیر و دراز
مخالف تو اگر شمع گیتی افروز استچو سر دهد همه تن سر جدا کنند بگاز
دم منازعت تو شها که یا رد زددر مخالفت تو که کرد خواهد باز
که خواند تخته عصیان تو که درنفتادز تخت پنجه پایه بچاه پنجه باز
که رفت بر ره فرمان تو کزان فرمانرمیده بخت بفرمان او نیامد باز
همای عدل تو چون پر و بال باز کندتذر و دانه برون آرد از مخا لب باز
ز بیم هیبت و سهم سیاست تو بدشتز گرگ پنجه فرو ریزد از نهیب نهاز
شکار دوستی ار نه ز عدل تو آهوبپیش بازش یوز آمدی گر از گراز
سوار بی جان پیش سپاه دشمن تورود چو بیژن جنگی بسوی جنگ گراز
بشاهنامه برار هیبت تو نقش کنندز شاهنامه بمیدان رود بجنگ فراز
ز هیبت تو عدو نقش شاهنامه شودکز او نه مرد بکار آید و نه اسب و نه ساز
همیشه تا که نبرد آزمای شاهانرابگوی بازی باشد مرا دو نهمت و آز
ز تیغ چوگان ساز از سر مخالف گویمراد بر تو بود خواه باز و خواه مباز
بخواه گوی ز نخ لعبتان چوگان زلفگهی بگوی گرای و گهی بچوگان یاز
بیازمای چو شاهان حلاوت و تلخیحلاوت لب معشوق و تلخی بگماز