گنج

شمارهٔ ۵۷ - در مدح فخر الدین احمد

۲۷ بیت
ای بت گلرنگ روی، آن بادهٔ گلگون بیارکز فروغ او شود گلرنگ روی باده خوار
باده‌ای کز وی خورد بیمار، گردد تندرستباده‌ای کز وی خورد بیکار، بازآید به کار
باده‌ای کز وی جدا گردد بخیل از رادمردباده‌ای کز وی شود پیدا حکیم از بادسار
باده‌ای چون گوهر رخشان که اندر نیک و بدگوهر پنهان مردم گردد از وی آشکار
بادهٔ سوری به کف گیر ای بت گلرنگ رویآن گلِ سوری که بر سرو روان آید به بار
در میان انجمن بخرام و ساقی باش از آنکبادهٔ سوری ز مرد گلرخ آید خوشگوار
ساقی از سرو روان خیزد چو کرد آغاز سورصاحب اقبالی شهی زاولاد صاحب ذوالفقار
شاه بی معزولی از ملک شرف اشرف که هستتا ابد این ملک را در خاندان او قرار
کرد خویشی با بزرگی کز بزرگان جهانخواند بتوان خسرو صاحبقران روزگار
فخر دین احمد که تا با مصطفی خیزد به حشرخویشتن را ساخت از اولاد او خویش و تبار
هرکه او خویش و تبار آل پیغمبر بوَددر دو گیتی باشد ایمن از خسار و از تبار
مهتران دین و دنیا بر مراد یکدگردین و دنیا را گرفتند این و آن اندر کنار
فخر دین و اشرف از خویشی به یاری آمدندزین چه به باشد که گرد یار خویش و خویش یار
ای شه آل نبی رایات شادی برفرازتا هواخواهان تو دل هدیه آرند و نثار
تیره ماه آمد به خدمت تا کند در باغهاشاخساران را به روز سور تو دینار بار
دست نقاشان، چین و کُله بندان ساختنددر سرای تو بهاری خرم از نقش و نگار
تاج صاحبدولتی از بهر سورت شد پدیدتیر مه در باغ نو وندر سرایت نوبهار
تا بهار از تیر مه یک فصل بودی در میاندر سر او باغ باشد هر دو در یک فصل یار
ای نکوخواهان تو پیوسته شادان و عزیزوی بد اندیشان تو همواره اندر خار خار
حاصل آمد فخر دین را و ترا از یکدگرصد هزاران عز بی ذل فخر هم بی هیچ عار
خاندان پاک ختم انبیا را بی خلافعز و جاه و فخر و سنگ است از تو تا روز شمار
برخور از فرزند زیبا اظهر اشرف نسبای شه سادات اشرف سیرت اظهر شعار
مقتدای مشرق و مغرب به جاه و سروریاطهر و اشرف بُدند از جمع سادات کبار
چون تو باشی اظهر و اشرف بوَد فرزند تونام نیک و نسبت پاک از تو مانَد یادگار
تا بود ملک شرف باقی بر آل مصطفیکه‌اندرین شرکت ندارد هیچ شه در روزگار
خسرو ملک شرف بادی و پیش و پس ترالشکری زآل نبی فرمانبر و طاعت گذار
امت جد تو پیش تخت تو از طبع خویشچون غلامان پادشاهان را مطیع و بردبار