گنج

شمارهٔ ۵۶ - در مدح افتخار الدین رضا ابن شمس الدین عمر

۳۷ بیت
داستان عشق فرهاد آمد و شیرین بسروان من نوشد ز سر در عشق آن شیرین پسر
آن بت شیرین که با یاد لب شیرین اوگردد اندر کام اگر پنداری افسنتین شکر
آنکه رویم چون کمر کرد و سرشکم چون میانتا که بربست از بر سیمین میان زرین کمر
آذر برزین شرر شد در دل من عشق اوتا سر مژگان من شد ابر فروردین مطر
ز ابر فروردین من هرگز مطر کی کم شودتا برافزونتر شود زان آذر برزین شرر
پیش او کردم همه راز دل مسکین عیانراز چون کردم عیان شد از دل مسکین خبر
من چو شاهین ترازو داشتم باری بدلدر شکار جان من زلف وی از شاهین بتر
گوئیا آنکس که داند صورت داد از ستموین ستمکاری از آن شاهین ترین شاهین نگر
دادخواهم خواست زان شاهین شکار زاغ رنگز افتخار دین رضا فرزند شمس الدین عمر
نامور میر خراسان آنکه نام نیک اوستدر عراق و شام و هند و روم و ترک چین سمر
آن پیمبر زاده آخر زمان کایزد بحقاز برای جد او را آفرید از طین بشر
صدر و بدر آل یاسین آنکه هر با دانشیمدح صدر او کند چون سوره یس زبر
ایشه آل علی کز روی عالی همتیهست پای همتت از فرق علیین زبر
تا شود مولای تو آید بدین جد توفیض آمد پیش تخت تو ز قسطنطین خبر
ذات هر کس از هنر تزیین پذیرد در جهانوز بزرگی تو گرفت از ذات تو تزیین هنر
دیگری از صاحب و سحبان بدانائی و فضلوز سخا و مردمی از حاتم و افشین دگر
دولتی داری و اقبالی بدانسان کز قیاسگر بمالی بر حجر دستی شود در حین گهر
همتی داری که گیتی پر زر و گوهر شودزر را چون خاک ره دانی و گوهر را حجر
منظری داری بدیع آئین که در هر دیده اینور بفزاید در آن صنع بدیع آیین نظر
گر خیال فر تو اعمی بدل صورت کندگردد از نور دلش در وقت روشن بین بصر
ز آرزوی سم و پشت مرکب میمون توبر فلک گردد چو نعل و چون حنای زین قمر
هر که از بغض تو سازد باز زاد و راحلهکرد باید چار و ناچارش سوی سجین سفر
هیبت تو چون بنات النعششان بپراکندگر کند اعدای تو چون بر فلک پروین حشر
از جفا و کین تو هر کو بیندیشد بدلجز بجان خود نبیند جز جفا و کین اثر
حاسدت را نبت دولت بر نروید تا ابدور بروید نابکار آید چو بر سرگین خضر
شربت کین تو غسلین است مراعدات راچشم باید داشتن زان شربت غسلین ضرر
ای بحق فرزند حیدر در صف اعدای خویشمینمائی قوت و برهان که در صفین پدر
گندناگون تیغ تو چون گند سر بدرودحاسدانت را وزان بر تو کند تحسین ظفر
از نهیب رمح طنین پیکر تو دشمنانهمچنان جویند گز تنین زهر آگین حذر
ور بناگه سایه رمح تو بر تنین فتداز سنان چون زبانش بفکند تنین ز فر
از سر تیغ و سنان رمح خون آشام توخون بدخواهان تو بادا علی التعیین هدر
از تن دشمنت کم باد آنچه بر بالین نهدآستان تو کند بهر امان بالین مگر
تا که از یغما و تکسین از برای رزم و بزمبندگان آرند شیطان بند حور العین صور
از برای رزم دشمن وز برای بزم دوستجز بت یغما مخوه جز لعبت تکسین مخر
پیش چشم او تبانی شوخ چون نرگس بچشمدر بر او لعبتانی نرم چون نسرین ببر
از لب و رخسار دلبندان و زلف و جعدشانبرگ گل چین و شکر مز حلقه گیر و چین شمر
آفرین ایزد از احباب تو در مگذرادخود نداند کردن از اعدای تو نفرین گذر