شمارهٔ ۲۵ - در مدح شمس الملک
تا مرا بر رخ خوبت نظر استدلم آسوده ز هر خیر و شر است
مکن از عشق مرا منع که عشقسیره و عادت نوع بشر است
نه همین بوس و کنار از تو خوهمکه جز اینم به تو کار دگر است
کاسه و کیسهام از دور فلکاین تهی از می و آن یک ز زر است
شمع بزم دگرانی و مراز آتش دل به سر اندر شرر است
گر تو بیدادگری جانا مندادخواهم ملک دادگر است
ملک عادل آن شمس ملوککه ز انجم سپهش بیشتر است
عدد ذرهٔ خورشید فلککمتر از لشکر آن باهنر است
هر که بر درگه او برد پناهایمن از فتنهٔ دور قمر است
هست آن نخل به بستان جهانکه سخا و کرمش برگ و بر است
آن نهالیست عدویش به زمینکه تهی از بر و برگ و ثمر است
در شجاعت به علی میماندعدل او گویی عدل عمر است
خطر و جاه مر او را باشددشمن جاه وی اندر خطر است
اثر خشم وی و لطف وی استهر چه در گیتی نفع و ضرر است
دوستش را به جنان باشد جایبه سقر دشمن او را مقر است
آن جهان نیست جحیم او را جایکاین جهان نیز برایش سقر است
گرد آفاق جهان خسرو ماسال و مه همچو قمر در سفر است
عدل او گرد جهان میگردداگر او خود به سفر یا حضر است
مدحش ار چند مطول گویمباز چون مینگرم مختصر است
مهر آن شاه گزین گر که تراآرزوی شرف و جاه و فر است
بندهاش باش که در بندگیاششاهی گیتی کمتر اثر است
خطر و جاه اگر میخواهیخدمتش مایهٔ جاه و خطر است
تا جهان است جهاندار بودزآن که او خسرو عالیگهر است
خسروی در خور بدگوهر نیستاوست خسرو که به گوهر سمر است