گنج

شمارهٔ ۱۸۱ - در مدح وزیر

۳۵ بیت
ای صاحبی که بروز را صدر و سر توئیفرخ وزیر داد ده دادگر توئی
نام عمر ترا و ز همنامی عمردر سیرت عمر چو عمر نامور توئی
نام عمر بعدل و سیاست سمر شدستامروز هم بعدل و سراست سمر توئی
از عدل او بگرد جهان جز خبر نماندواکنون عیان کننده این خوش خبر توئی
در مذهب تناسخ اگر راستی بدیگفتی هر آنکه دید ترا کان عمر توئی
چون خلق را بداد عمر دل نهاد کیستشاید گران یکی نبود چون دگر توئی
از عدل تو خلایق در خواب رفته اندوز حرف عدل اندر خالق سهر توئی
اسلام را بلاد و کور بی نهایت استتیمار دار جمله بلاد و کور توئی
بی تو جهانیان همه بیروح صورتنداز بس بزرگواری روح صور توئی
بر جان آنکسی که بجان کسی ازواندک ضرر رسیده تمامی ضرر توئی
از گونه گون هنر دل تو گنج گوهر استواندک هنر خریده بگنج گهر توئی
گنج گهر توئی و زاحسان و مردمیگنج گهر دهنده بمرد هنر توئی
از یک بدست کلک مظفر بوقت کاربر صد هزار خنجر و تیر و تبر توئی
آشوب و شور و فتنه و شر هر کجا که خاستآرام شور و فتنه و آشوب و شر توئی
گنج و ولایت و حشم پادشاه شرقاینها همی که برشمرم سربسر توئی
گر شاه مرترانه پسر هست چون پسرور شاه را پدر نه توئی چون پدر توئی
لابد که شاهرا پدری او ترا پسراو مشتهر بدان و بدین مشتهر توئی
از تیغ پرورنده شغل پدر شه استوز کلک پرورنده ملک پسر توئی
صاحبقران ستاره شمر جز ترا نهادصاحبقران بر غم ستاره شمر توئی
آنکس که پیش همت و دست جواد اوگردون زمین نماید و دریا شمر توئی
از حلم و از تواضع و از جاه و از شرفگردون سرکش وز می بارور توئی
جانهای سرکشان چو فدای تن تو استایشان تنند جمله بران تن چو سر توئی
هر کس ندیده شکل قضا و قدر بچشماز عزم و جزم شکل قضا و قدر توئی
بر مسند و سریر وزارت بفر و زیبچون بر سپهر طلعت شمس و قمر توئی
زین پیش فروزیب بد از مسند و سریرواکنون سریر و مسند را زیب و فر توئی
نزد رعیت و حشم پادشاه شرقصدر ستوده خصلت نیکو سیر توئی
تیر از کمان ظلم چو انداخت ظالمیتا بر ستم رسیده نیاید سپر توئی
کاریگر است تیر سحرگاه عاجزانبخ بخ ترا که رسته ز تیر سحر توئی
گردون بشرم سیر کند بر سر تو زانکاز پای قدر و همت گردون سپر توئی
طوبی است در جنان شجر و این خجسته ملکامروز چون جنان و چو طوبی شجر توئی
اولاد و اقربای چو برگ و بر تواندبروی ستوده برگ و پسندیده بر توئی
کس نیست در زمانه که در سایه تو نیستای چون درخت طوبی طوبی مگر توئی
تا مستقر طوبی خلد است خلد بادهر مستقر که ساکن آن مستقر توئی
هرگز مباد سایه عمرت گذشته زانکطوبی توئی و سایه نابر گذر توئی
خیر البشر شفیع تو بادا بروز حشرکامروز خیر امت خیرالبشر تویی