شمارهٔ ۱۷۴ - در مدح محمد بن یوسف
سری که خلق جهانرا ویست پشت و پناهامین دین الله است و سعد ملکت شاه
ستوده فخر خراسان محمد یوسفکه چون محمد و یوسف جمال دارد و جاه
اگر محمد و یوسف ندیده اند بهمکنون ببینند ار اندرو گنبد نگاه
محمد از سر انگشت خود اشارت کردمه تمام بدو قسم شد بحکم اله
مه صیام بدو قسم کرد او و گذاشتبقسم روز بصوم و بقسم شب بصلوه
زنان مصر بریرند دست اگر دیدندجمال یوسف یکبار بر گذر ناگاه
هزار مرد ستمکاره دست ظلم برندکنون بعهدش از آن بیم اگر شوند آگاه
اگر محمد اندر مقام محمود استگناه امت خود را ز حق شفاعتخواه
بنزد خاقان محمود او رعیت راهمی شفاعت خواهد ز گونه گونه گناه
برادرانرا یوسف چو داد گندم و جوبها گرفت ازیشان بضاعت مز جاه
اگر بضاعت مزجاه پشم و پنبه بودنبود گندم و جو نیز جز که تخم گیاه
میان تخم و گیاه و میان پنبه و پشمبسی تفاوت نبود چو عقل بیند راه
بجای گندم و جو او همی دهد زر و سیمبآشنا و به بیگانه فی سبیل الله
بدل ستاند ازیشان بجای پنبه و پشمچه شعرهای رکیک و چه فصلهای تباه
از آنچه می بدهد تا بدانچه میگیردتفاوتست چو از در کاه تا پر کاه
همیشه تا بمه روزه در مجالس علمبود درود محمد رونده بر افواه
پس از درود محمد ثنا و مدحت تورونده با بر افواه خلق بی اکراه
همیشه تا که بگویند بر چه سیرت بودنشست یوسف در صدر پادشاهی و گاه
بصدر عزت بادی نشسته چون یوسفسران ملک بخدمتگرست بر درگاه
به پیش روی تو از امت محمد پیشنشسته یوسف رویان با قبا و کلاه