گنج

شمارهٔ ۱۷۳ - در مدح سعدالملک

۱۸ بیت
بر امیران سخن مدح وزیر پادشاهواجب آمد چون ز بستان گل برانگیزد سپاه
تا چو گل معنی برانگیزاند از بستان طبعآنکه باشد مادح صدر و وزیر و پادشاه
خسرو دستار بندان آنکه دارد خسرویبر خداوندان دستار از خداوند کلاه
تا ز سیر کلک او شب در به پیوندد بروزکس نگوید بدروز و شب را کان سپیداست و این سیاه
سعد ملک آن محترم صدری که سعدین فلکپیشکارانند و او بر پیشکاران پیشگاه
ماه تا ماند بزرین نعل راه انجام اونعل راه انجام او را شکل برگیرد ز راه
هم جمال سعد دولت هم کمال سعد ملکهست پیدا اندر او کز هر دو دارد اشتباه
زآفرینش مردم و مردم که با هم صورتنداوست مردم دیگران در عهد او مردم گیاه
ای بدیدار همایون تو شاه شرق راوقت و ساعت خرم و میمون و فرخ سال و ماه
بر سماع بلبلان می نوش سعدالدوله وارگر ندیدی جشن سعدالملک سلطان الکفاه
دل بعشق نیکوان در عنبرین زنجیر کشبند کن در چاه سیمین تا نیندیشد گناه
از گناه اندیشه کی دارد دلی کز بهر اوعنبرین سازند و سیمین نیکوان زنجیر و چاه
زر بلون کاه گشت از ترس روز جشن تواز تو روز جشن آن بیند که روز باد کاه
جود و احسان تو بی آمیزش آموزش استهیچ دانا بچه بط را نیاموزد شناه
روی تو آئینه روی مروت دیدنستجز مروت روی ننماید در او کردن نگاه
سوزنی در شاعری آرنده و وارنده شدشرط خدمت را بجای و حق نعمت را نگاه
دل چو گاه نقره کرد از فکرت مدح تو زانکتا سخن چون نقره صافی برون آید زگاه
بنده اندر حق تو دارد صفای اعتقاداز صفای اعتقاد بنده بداند الله