گنج

شمارهٔ ۱۴۲ - در مدح نصرة الدین حسن

۲۹ بیت
ایا گرفته سر زلف تو هزار شکنمیان هر شکنی در دلی گرفته وطن
دل مرا وطن اندر میان زلف تواستبر آنصف که ترا جان و دل من
تو در میان دل و دل میان زلف تو درکراش خود مخوه و زلف خود بشانه مزن
که گر دلم بسر شانه تو خسته شودببایدی که مرا نیز خسته گردد تن
نگار غالیه زلفی و ماه عالیه خطچو تنگ غالیه دانی براست تنگ دهن
میان غالیه دان تو ای پسر که نهادبدان لطیفی سی و دو دانه در عدن
میان غالیه دان لؤلؤ عدن که نهدکسی که غالیه دان سازد از عقیق بمن
دو زلف داری با صد هزار تاب و گرهدو چشم داری با صد هزار حیله و فن
دو جادویند کمین ساز روشن و تیرهدو زنگیند جهانسوز تیره و روشن
کشیده بر دل و بر جان دوستان خنجرچو پهلوان جهان تیغ بر سر دشمن
امیر میران فرزند پادشا سنجرابوعلی حسن بن علی ابن حسن
خجسته نصرت دیر آنکه همچنو فرزندزمین نزاد ز گشت فلک بدور ز من
سپهبدی که به تنها ز صد سپاه به استبوقت حمله و روز نبرد و شور و فتن
دلاوری که بیک پویه تکاور خویشبنوک نیزه زین برکند که قارن
گه سخاوت معن است و حاتم و افشینگه شجاعت فرهاد و رستم و بیژن
چو جام گیرد بدره ده است و بنده نوازچو تیغ گیرد گرد افکن است و خصم شکن
بزخم تیر ز سندان برون برد سوفاربزخم تیغ دو نیمه کند که آهن
بگاه حمله سر رمح اژدها صفتشمخالفانرا زهر افکند بگرد بدن
ز بهر جنگ مخالف چو برگرفت سلاحشود مخالف او از فزع سلاح افکن
دلیروار بدشمن چنان رود گوئیمگر بدوستی آنجا گره زند دامن
ایا نبرده سواری که خصم تو گویدز روی و آهن و پولاد زاده ای نه ززن
اگر چه خصم تو کوهی است زآهن و پولادشود بضربت تو ریزه ریزه چون ارزن
چو هیبت تو درافتد بسینه مردانشوند مردان همچون زنان آبستن
حجاب نبود زخم ترا بخصم تو برز گوی مغفر تا عطف دامن جوشن
سنان سینه گدازت برون شود آسانزکوه آهن همچون ز پرنیان سوزن
همیشه تا که بر نرم و روی نیکو راستبپرنیان و پری وصف در سیاق سخن
ز ساقیان پری روی پرنیان برگیرمئی چنانکه چو جان در بدن بود دردن
بدست لطف مر احباب خویش را بنوازبتیغ قهر مراعدات را بزن گردن
مخالفان ترا باد جای در دوزخمؤالفان ترا باد در جنان مسکن