گنج

شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح عثمان اغل

۳۱ بیت
ای عارض و قد تو از سرو وز مه نشانسرو تو طرب فزای ماه تو نشاط جان
بر عارض و قد تو مداح ثنا گویدماه فلکی بر این سرو چمنی بر آن
تیره است ز شرم این کوژاست زرشک آنهم ماه بر آسمان هم سرو ببوستان
ای قامت تو چو سرو بی روی چو ماه توکردم ز طپانچه رخ همگونه آسمان
از نیمه ناردان داری دهنی و هستدو رسته در ناب در نیمه ناردان
زان نیمه ناردان کاورده ای از دهندر سینه عاشقان صد شعله ناردان
گر بوسککی دهی از دو لب تو رسندبیدل شدگان بدل بیجان شدن گان بجان
یک بوسه ز تو همی با جان چوبها کنندآن بوسه بنزد ماست بخشیده برایگان
عاشق که ترا بدید از جان خبرش نبوداو را چه خبر بود با عشق تو از دو جهان
کس راز چنان حمال جان باشد و دل دریغبر عاشق خود همی تا این نبری گمان
ایشاه بتان چین از بهر چرا چنینافراخته قامت چون رایت کاویان
از عارض چون گل سیر وز مشک زره ز دو زلفمژگان چو خلنده تیر ابرو چو زه کمان
گوئی که بامر شاه آرایش رزمی ساختعثمان اغل ارسل بن تکش ارسلان
قطب دول آنکه او در مردی و مردمیبنمود بخاص و عام فرزندی پدر عیان
فرزانه سپهبدی کز وی بمحاربتخواهند باضطرار شیران ژیان امان
روزی که بود بنبرد حمله ور و جنگ آوراز تیرش نشان گیرند اعدای . . . نشان
بر خیر منه برکشید ورا شاه شرق و چینبر لشکر خویش کرد لشکر کش و پهلوان
صد صف ز مبارزان بر هم شکند سبکتنها بگه نبرد چون حمله برد گران
از بازوی و کف او اندر گه بزم و رزماحباب ورا سود اعدای ورا زیان
با صفوت رای او خورشید بود خجلبا قوت زور او که را نبود توان
گر کوه شود خصمش آسان کندش ز جایآسان بکند ز جای که را بسر سنان
بر ران براق او داغی است چنان بختیآرد بگه نبرد بختی بزیر ران
تا لاجرم این براق بر پاردم عدوشبر بند و گره زند چون راست کشد عنان
اخبار گذشتگان کم خواند هرکه اومر مرد تمامی را زو دیده بود عیان
بنگر بقتال او در روز محاربتواخبار گذشتگان خواهی خوان خواهی نخوان
در دهر کسی ندید انعام ورا قیاسوز خلق کسی ندید اکرام ور اکران
طوقی است زبر او بر گردن خاص و عامهرچند که بسته اند در خدمت او میان
در خدمت او میان بندم ز دل و بطبعبر مدحت او برش بگشاده مرا زبان
چندانکه زمین و چرخ پاینده خوهد بودوز بودن این و آن پاینده بود زمان
بر اهل زمانه باد فرمانش روان و بادروز و شب و سال و مه خرم دل و شادمان
اقبال و بقاش باد در خرمی و خوشیدر نعمت پایدار در دولت جاودان