شمارهٔ ۱۳ - در مدح سلطان مسعود ثانی
ای بتاج و تخت شاهی وارث افراسیابگرد فتح و نصرت از نعل سم افراسیاب
از تجمل نعل زرین ساز مر افراس راکز تجمل نعل زرین ساختی افراسیاب
عکس ماه نو فلک بر آب دریا افکندتا بمه منعل شوند از بهر تو افراس آب
چشمه آب حیات دشمنانت خشک شدزآب دریا رنگ تیغ تو که خون دارد حباب
پادشاه مشرقی تیغ جهانگیر تو هستخونفشان چون از قراب صبح تیغ آفتاب
آفتاب از اختران مالک رقاب ار هست و نیستبیگمان باری توئی از خسروان مالک رقاب
تیغ بر که آزماید وی تو بر که پیکرانوی کند لعل از دل سنگ و تو از روی تراب
دست فرمان تو نافرمانبرانرا دور کردسر زگردن جان زتن دست از عنان پا از رکاب
خسرو مسعود ثانی شاه مسعود اختریاختر و نام ترا با سعد اکبر فتح باب
چون تو شاهی از نژاد شاه و خاتون جهانآدم و حوا نزاد از هیچ مام و هیچ باب
منصف و عادل شهی ذات ترا ایزد سرشتزآفرین محض و از انصاف صرف و عدل ناب
گر بعدل تو زیوز آهو بنالد برکندکلبتین شاخ آهو از دهان یوز ناب
خلق را زایزد عطائی گر عطاهای تراخلق بر خود بشمرند الحق نیاید در حساب
هم تو بر حقی و هم خاطب اگر در حق تواز بر منبر کند بر تو عطاء الله خطاب
بخت بیدار تو دارد مر رعیت را چنانکدایه طفل نازنین را شیرخوار و شیرخواب
سوزنی را سوزن خاطر بسلک مدح توگر بهر حرفی درآرد دانه در خوشاب
در خجالت باشد از طبع سخن پیرای خویشتا خوش آید یا نیاید شعر او بر شیخ و شاب
در ثناش و در دعاش ارچند نسیانست و سهوهم ثنا و هم دعا مسموع باد و مستجاب
کمترین پرده سرای کاخ و ایوان تو باداین مشبک خیمه سیماب رنگ بی طناب
دشمنان ملک تو زین خیمه سیماب رنگهمچو بر آئینه سیمابند اندر اضطراب
طاق درگاه سرای تست محراب ملوکهرکه روی آرد برین محراب روی از وی متاب
دیده دریا با دو دل دوزخ بداندیش تراتا چو فرعون لعین هم غرق گردد هم بیاب
عالم از عدل تو آباد است و شاه عالمیتا تو باشی شاه عالم کی شود عالم خراب
خلق عالم زآفرینش همچنان چون بود و هستتا بباد و خاک و آب و نار دارند انتساب
آنرا لطفست و صفوت نار را نور و ضیاخاک را حلم و درنگ و باد را خشم و شتاب
تا نباشد در عبارت منقلب چون مستویمستوی باب فتحت را مبادا انقلاب