شمارهٔ ۱۰۱ - در مدح وزیر
همه سلامت آن باد کو به جان و به دلخوهد سلامت احوال صاحب عادل
همه مراد کسی باد حاصل از عالمکه او مراد ورا خواهد از جهان حاصل
زمانه بندهٔ اقبال صاحب است بدانکه در زمانه چون او نیست صاحب مقبل
وزیر مشرق کز داد او همیشه ستمبود گریزان چون ز آفتاب مشرق ظل
از آسمان به زمین هیچ دولتی نایدمگر بدان که کند در سرای او منزل
به روی او نگر از جملهٔ بنی آدماگر نه آدمیای دیدهای فریشتهدل
بنای هیچ عمل جز به علم برننهدجز او کس از وزرا نیست عالم و عادل
به جز به رأی و به تدبیر و نیکعهدیِ اوبود سلاطین را ملک داشتن مشکل
نه بی شکوهش پیراسته بود ملکتنه بی جمالش آراسته بود محفل
همیشه منزل دولت نماید آن خانهکه ساعتی به نشاط اندر او بود نازل
سزای غل بود آن گردنی که بر صاحببه جهل سینهٔ خود کان کینه سازد و غل
نگاه دارد در هر چه هست کار خدایخدای ازین نکند هیچ حق او باطل
نه ایزد است ولیکن به حکم ایزد نیستز هیچ نیک و بد بندگان خود غافل
جمال داد و برافروزد جاه و حشمت اوچنین کنند بزرگان محسن و مجمل
به پیش آن که از او آفتاب را خجل استز بی خبر بُدن از کار خویش هست خجل
بلی خجل شود از پادشه که ناگاهانبه آستانهٔ او میهمان رسد طغرل
ز جاه صاحب عادل ملک بگرداندگزند چشم بدو مکر حاسد و عاذل
عزیز باد همیشه به نزد خلق و خداینگاهدار تن و جان او معز و مذل