شمارهٔ ۸
وه که جانم گشت چون از درد بی آرام دوستساقیا لطفی بکن جامی بده با نام دوست
مانده بر بادام چشمانش دهان پسته بازهمچو من افتاده مسکین چون کند بادام دوست
می کنم جان را نثار مقدم میمون اوگر به من پیک صبا آرد دمی پیغام دوست
هر زمان تیر خدنگ غمزه بر جانم زندمنت ایزد را که هردم می رسد پیغام دوست
جان اگر باشد مراد دوست ای پیک اجلریز در دم خون من تا خوش برآید کام دوست
از غبار آن زمین چشم مرا پر نور کنای صبا چون بگذری دامن کشان بر بام دوست
می رود صوفی زدنیا، وین تمنا در سرشتا کند جان را نثار امروز بر اقدام دوست