شمارهٔ ۷
امروز مرا فرقت آن روی چو ماه استدر هجر ندانم که در آفاق چه ماه است
از خلق نخواهم که کنم درد تو پنهاناما چه کنم این دو رخ زرد گواه است
گوید که مکش آه، مرا آه چه سازدخورسندی بیمار چو از ناله و آه است
زلف آمد و بگرفت همه عارض او راآشفتگی من همه از زلف سیاه است
کردم نظری و دلم افتاد درین قیداز قید دل ای دیده ترا عین گناه است
ای دل چو اسیر سر زلف و ذقنی توشب حاضر خود باش که در راه تو چاه است
باشد رخ صوفی و قدوم تو چو در شهرمقبول بود زر که برو سکه شاه است