شمارهٔ ۶
مرا عشق تو رسوای جهان ساختچو مشک او را بلی نتوان نهان ساخت
مرا گویند بی او صبر پیش آرکجا بر آتش سوزان توان ساخت
نمی سازد دلم بی او به جانماگر آن شوخ من با این و آن ساخت
قتیل غمزه و ابروی اویمچه حاجت تیغ با تیر و کمان ساخت
نهان می داشتم در دل غمت رالب خشک و رخ زردم عیان ساخت
میان بر بست بهر کشتن منخدا ا و را به جانم مهربان ساخت
جز اندوه و فراق یار، صوفیغم دیگر ندارد، هم به آن ساخت