گنج

شمارهٔ ۵۸

۷ بیت
هر که آن چشم سیه دید، آن لبان آل اوگشت جان چون دل کنون در دست غم پامال او
چون عیان شد طلعت خورشید آن ماه منیرذره وارست این دلم رقاص در دنبال او
می شود بریان کبوتر، زآتش دل چون کنمگر ببندم نامه شوق ترا بر بال او
من چه گویم حال دل با زلف او چون گوی رادر جهان چوگان بود خود مطلع بر حال او
خواهم از باغ وصالش لب به لب شفتالوییچون خدادادست حسن از وجه باشد مال او
بس که مرغ روح من پر می زند در کوی دوستشرم می آید مرا دیگر ازین افعال او
پار صوفی را به کوی دوست گاهی بود راهرفت آن حال و بتر از پار شد امسال او