شمارهٔ ۵۷
دل چو دید آن شکرینلبها و مشکینخال اومیشود دیوانه چون من آه و مسکین حال او
می خرامید آن نگار و در پیش می شد رقیبخوش بود عمر ای دریغا مرگ در دنبال او
هر که را شد دل اسیر زلف مه رویی دگربسته دام بلا شد مرغ فارغ بال او
قابل تاج سلاطین هیچ می دانی که کیستآن سری کاندر جهان شد ساعتی پامال او
باشد این دل وارهد از دست شاهین غمشهست همچو صعوه ای چون باز در چنگال او
خاطرم در ره تفال داشت پیش آمد رقیبخی و ری آمد بلی نیکو نباشد فال او
لعل او زهاد را سرمست دارد روز و شبباده حمراست گویی آن لبان آل او
کی فروشد او به جان بنده خاک پای خویشبهتر از هر دو جهان باشد چو یک مثقال او
عقل و هوش و جان و دل بربوده از صوفی رخشکی تواند گفت شعری خوش زبان لال او