شمارهٔ ۵۹
ای توتیای دیده من خاک راه توجانم فدای غمزه چشم سیاه تو
ای شهسوار حسن عنان را کشیده دارکز حد گذشت ولوله دادخواه تو
بر بام قصر چون بگشادی نقاب دوششرمنده گشت ماه ز روی چو ماه تو
بگریخت دل به کوی تو آمد به صد شتابنیکوش دار چون بود اندر پناه تو
ای دل خموش باش که از ناله شبتسوزند قدسیان سماوات ز آه تو
چشمم به حال زار دل خویش می گریستدل گفت چون کنم که بود این گناه تو
صوفی تو جان خویش نهان از چه می کنیچون شعر جان گداز تو باشد گواه تو