شمارهٔ ۵۵
هر کس به خواب روزی، لعل لبش مکیدهدیده حلاوت از عمر، با کام دل رسیده
دست مشاطه صنع از بر چشم...بر گرد عارض او از نیل خط کشیده
دل در کشاکش جان افتاده است حیرانتریاک وصل خواهد آن زهر غم چشیده
آن غمزه های فتان آفات خاص و عام استاین عینه بلائی است چشم کسی ندیده
پیوسته ز ابروی او بر ما فزون شود عیشزیرا که عاشقان را همچون هلال عیده
از قامتش به بستان سرو سهی دو تا شدصد آفرین برو باد کاین نخل پروریده
گر با تو آن پریوش چندان نکرد میلیصوفی مکن شکایت طفلی است نورسیده