شمارهٔ ۵۴
ای شاه حسن بر من مسکین زکوه دهدل مرده ام مرا زلب خود حیات ده
چشم مرا ز خاک قدم ساز پر ز کحلنیکی کن این زمان و به بحر فرات ده
از شوق روی خوب تو دارم رخی چو زروجه مرا ببین و ازان لب نبات ده
دل در کمند زلف تو افتاد و شد اسیراز بند آهوی حرم است او نجات ده
جز یاد دوست هر چه بود هست مهملاتای دل بیا و ترک همه مهملات ده
نشناخت قدر خاک کف پای تو رقیبای مه به داغ آتش هجران برات ده
فصل صبوح زان می حمراکه خورده ایساقی مرا به لطف ازآن باقیات ده
خواهی تو صوفیا که بیابی ز خود حضوربردار از وطن دل و ترک هرات ده