گنج

شمارهٔ ۵۲

۷ بیت
ای خجل پیش دو رخسار چو خورشید تو ماهچشم جادوی تو وه عین بلائی است سیاه
پیش رویش نتوانم که بر آرم آهیمی شود تیره بلی آه چو آیینه به آه
بس که در سر دهان تو به جان کوشیدمگشت از فکر محال این دل بیچاره تباه
التفاتی به من بی سر و سامان می کنبه نگاهی ز ترحم نظری کن ناگاه
هر که عطری فکند بر در خاک کویتروز محشر چه غم آن بی سرو پا را ز گناه
پیش رخسار تو در دیده او خنجر بادخیره چشمی که کند جانب خورشید نگاه
صبر کن صوفی سودازده در فرقت دوستتا برآرد همه مقصود ترا الا الله