شمارهٔ ۵۱
مرا آن روز عیدست اندرین راهکه گردم در جهان قربان آن ماه
صفایی مرو را گردد میسرکه اندر کعبه کویش بود راه
مکش در روی آن مه آه ای دلکه تیره می شود آیینه از آه
نهادم در بساط عشق، باریرخ تسلیم پیش اسب آن شاه
سلامت بگذر ای زاهد از آن کویکه تیر غمزه دارد درکمین گاه
گدای اویم و شاهی نخواهمبلی انسان شود از مغرور جاه
بیا بر دیده صوفی قدم نهکه بس نیکوست کار خاص لله